قبلی زنده تر بود..البته شاید
سه تارش … مدتهاست که در سه کنج دیوار اتاق خوابش ، منتظر ایستاده تا بازم در دستاش جا بگیره… نمی دونم دیگه چرا دلش نمی ره که اون سه تار رو بگیر تو دستاش و «امشب در سر شوری دارم» رو بزنه.
××××××××××××××××××××××××××
پنجشنبه ای وسوسه شدم یه بسته مداد رنگی 24رنگی بخرم…بعد یادم افتاد م که استعداد نقاشی م همچین تعریفی نداره….و بعد احساس کردم چقدر دلم می خواهد دوباره «مهدیه بانو» رو پشت سه پایه نقاشی ش ببینم که در حال کشیدن سر یه اسب خوشگل بامرکب ه. خیلی وقته مدام غرق در صفر و یک و برنامه نویسی شده .
××××××××××××××××××××××××××
پنجشنبه رفته بودیم بهارستان و سپهسالار که کفش بخریم…همین جوری داشتیم می رفتیم که من یهو متوجه شدم آدمهایی که داخل مغازه بودن همه به بیرون زل زدن…بعضی ها به ویترین نزدیک شده بودن. و من احساس می کردم که حرکات اطرافم کند شده…رد نگاهشان را که گرفتم رسیدم به خیابان شلوغ و چند ون و یکی دوتا اتوبوس پر از سرباز …نه سرباز عادی…ویژه هم نبودن البته.درست نمی دانمم اسمشان چی بود. و در دل دعا کردم خدا بخیر بگذراند…. اتوبوس ها و ون ها چیز جالبی برای دیدین نداشتن… اما عکس العمل مردم …
×××××××××××××××××××××××××
«حسنی «باربی دارد… مثل خیلی از بچه ها و علی رغم تعداد بیشتر ی از بچه ها.یکی از این باربی هایش مثل اکثر باربی ها قد بلند ه. با موهای بلو ند و بلند. باربی ش مثل این شخصیت های کارتونی والت دیسنی و مثل اکثر عروسکها لباس قشنگی داره. یک پیراهن با دامن پفی به رنگ صورتی. امروز از «حسنی» پرسیدم که من رو بیشتر دوست داره یا باربی رو؟ با اون چشمای مثل خورشید ش که پر از برقه نگام کرد و با خنده گفت:» باربی رو»
از این روزها…
حقیقت اینه که کنکور ارشد تموم شد…
حقیقت اینه که حالا تو مانده ای و کارهای نکرده …
حقیقت اینه که زندگی همون جوریه که قبل از کنکور بود…
حقیت اینه که تو بعد از این هفت ماه چندین کتاب خوندی که قبلا نخونده داشت تو کتابخونه خاک می خورد و این بسیار خوشحال کنند ه است.
فردای کنکور تما جزوات کنکوری رو از کتابخانه و روی میز و پای تخت جمع کردم و منظم و مرتب در اعماق کمد دیواری پنهان کردم… دوباره مجله ها و کتابهای انگلیسی و فرانسه سر جای خودشان برگشتن.
××××××××××××××××××××××××××××××××
حقیقت تلخ و زشت اینه که این روزها شرایط اجتماعی خیلی بده… توضیح نمی دم که به طور دقیق منظورم از این جمله چیه..شاید نمی تونم…شاید حوصله اش رو ندارم یا شایدم هک دوست ندارم نمی دونم….
×××××××××××××××××××××××××××××
«نیکو» برایم جالب ترین چیزی بود که این روزها دیدم.
×××××××××××××××××××××××××××××
حقیقت اینه که دانشگاه تنهایی رفتن…به شدت عذاب آوره… خیلی…
×××××××××××××××××××××××××××
«سامی یوسف» یکه آهنگ جدید خونده به نام»I am your hope» یک موسیقی زیبا تقدیم به جوانان مصری .به سایت رسمی سامی یوسف برین و این آهنگ رو دانلود کنید… شک ندارم که دوستش خواهید داشت…
حرف…
یه موقع هایی فکر می کنم… حرفام هیچ تاثیری نداره… منظور از «حرفها»همه صحبتهام و در هر شرایطی نیست…
فکر می کنم…بعضی مواقع که با ید تاثیر گذار باشه و کمک دهنده نیست….
خب… می دونی… این خیلی بده…
چندتا نکته….
خب… این روزها دارم چیز جدیدی رو تجربه می کنم…چیزی که تا به امروز خیلی تجربه اش نکردم…. استرس
××××××××××
دلم بدجور هوای نماز صبح توی حرم امام رضا (ع) رو کرده…
من امام حسن (ع ) رو خیلی دوست دارم … خیلی خاصه
××××××××××
گاهی اوقات خیلی خودخواه می شم…عادی به نظر میاد.
××××××××××
مزخرفترین شرایطی که تا حالا تجربه کردم… شرایط کنکور بوده….
×××××××××
هیچوقت نفهمیدم چه جوری می شه با کفش پاشنه بلند راه رفت…
مخصوصا اگر چکمه باشه…با یه پاشنه خیلی بلند و باریک… و تو با اعتماد به نفس کامل ….با یه همچین کفشی روی یخ راه بری…
یه روز یه خانمی رو دیدم که یه چکمه اینجوری پاش بود و داشت روی یخ راه می رفت…تا اونجایی که می تونستم نگاهش کردم و هی از خودم پرسیدم که، چرا نمی خوره زمین؟!!!
×××××××××
خیلی اوقات خانمها رو نمی فهمم ….مخصوصا وقتی، حتی توی باشگاه ….و موقع ورزش کردن هم دست از خاله زنک بازی بر نمی دارن.
(حتی الامکان آقایون نخونده بگیرن… )
×××××××
متاسفم که مجبور شدید این چند خط رو بخونین… دلم خواست یه چیزی بنویسم… چون هم دلم برای نوشتن تنگ شده بود و همین که پست قبلی دیگه خیلی رو اعصاب بود….فقط همین ها به ذهنم اومد….
حرفهای دیگه ای هم بود…مثلا درباره مصر و کشورهای دیگه…یا هزار تا جمله درباره کنکور…ولی ترجیح دادم…فعلا درگیرش نشم…
لویزان
از مرداد سال 87 که «مامان فاطی» فوت کرد…هر سال حداقل یکی دوبار پاهایمان به مجلس ختم باز شد…. مادرزن یکی از دایی هایم و خیلی های دیگر …تا امسال…. امسال اتفاقات خوبی در فامیل افتاد… یه دایی زاده به دنیا اومد و چهار تا از بچه ها ازدواج کردن… اما سال پرمرگی هم بود…پدر شوهر «حمیده بانو»به گمانم اولی اش بود و به فاصله کمتر از دوماه مادربزرگ پدری ام…. وهفت روز بعد از اون عمه مادرم…. امروز مجلس ختم عمه مادرم بود…در لویزان…
لویزان محله مادری منه… محله ای قدیمی که در خیلی چیزها هنوز قدیمی ست. محله ای که علاوه بر خوب بودن اغلب کفرت رو در میاره. با رسم و رسوماتی که دقیقا معلوم نیست از کجا و چگونه وضع شده و فقط رعایت می شه… جوونترها گاهی خودشون هم به این رسم ها می خندن و گاهی هم عصبی می شن اما رعایت این رسم ها برای پیران محله مهم ه . برای دیگران هم درونی شده… و خیلی ها پی اش رو نمی گیرن که بفهمن فلسفه این رسم ها چیه… عروسی کردن و مردن در لویزان کلی مراسم داره. یکدانه دختر خاله من با یکی از پسرهای لویزانی ازدواج کرد و ما رسما کچل شدیم اینقدر رفتیم مراسم….
مراسم های عروسی از این قرارند:
1)خواستگاری: بسیج مسجد لویزان، همچون بسیج دانشکده ما، ازدواج خیزه. پسرها و دختر ها در لویزان اغلب زود ازدوا ج می کنن. جوونهای اهل دوستی و خاطر خواهی هم کم نداره.اما این نکته آخری زود تو محله می پیچه… در لویزان اکثر افراد در معرفی دختر یا پسر به خانواده ها تبحر دارن… مراسم ها ی خواستگاری هم که به شیوه معمول.
2)بله بورون
3)جشن نامزدی: مخصوص کسانی ست که صیغه ازدواج موقت بنشون جاری می شه.البته اگر در مرحله قبلی صیغه جاری شده باشه ، این مرحله اجرا نمی شه…(این مرحله خیلی متداول نیست)
4)جشن عقد: جشنی که بعد از جاری شدن صیغه عقد دائم برگزار می شه.
نزدیک عروسی:
5)جهاز برون: خانواده عروس یه روز صبح کل جهزیه عروس رو بار کامیون می کنن… خانواده داماد باید بیان دم خونه عروس ….و داماد سیاهه ای رو که از جهیزیه تهیه شده امضا کنه… بعد عروس و خانواد ه ش به همراه فامیلاشون می رن تا خونه عروس رو بچینن که این کار تا عصر ادامه داره… ناهار عروس خانوم وفامیلاش هم پای داماده…عصر که کارها تمام شد… خانواده داماد میان تا جهیزیه رو ببینن… کسانی از فامیل عروس هم موظف می شن تا خوب همه چیزها رو ، حتی داخل کابینت ها… داخل کمدها…حمام و غیره رو خوب نشان بدن ..تا خدایی نکرده چیزی از قلم نیفتاده باشه…بعد از این بازدید هم جشن کوچکی برگزار می شه .
6) عروس نشونی: فامیل داماد روزی در خانه داماد جمع می شن و تمام خریید عروس رو کادو پیچ می کنن و با تشریفات به منزل عروس می برن و جشنی هم آنروز برگزار می شه.و اونجا کادوها رو با تشریفات و اشعار مختلف کادوها رو باز می کنن ، تا همه ببینن خانواده داماد برای عروس چی خریدن.
7) داماد نشونی: برعکس قبلی.
8)حنابندان
9)جشن عروسی
10)جشن پاتختی: تو پاتختی بعد از باز کردن هر کادو و تشکر از کادو دهنده یه سری شعر ها می خونن همرا ه با دست زدن…مثلا… (دستت بی بلا /ایشالا بری کربلا) یا این شعره که اولش رو یادم نیست ولی آخر می گه:(ایشالا برن ماه عسل/ به نیت هفت ا پسر/ تقی و نقی و یدالله و ….یه سری از این اسمها)
11) مادزن سلام: صبح فردای پاتختی عروس و داماد به دیدن مادرزن می رن وبرای تشکر از او هدیه ای تقدیم می کنن.
این مراسم ها خیلی هاش عمومیت داره… اما بعضی هاش واقعا مسخره اس… البته ما در فامیل فقط یه عروسی به این سختی داشتیم… خوشبختانه اینقدر فامیل خوبی داریم که به اکثر این رسومات وتفکرات وقعی ننهیم.البته فکر کنم الان دیگه همه این مراسم ها به طور کامل برگزار نمی شه.
مردن هم همین قدر مراسم دارد. روز اول که متوفی فوت می کنه…فامیل که مثل همه خونه متوفی جمع می شن که هیچ…کلی آدم دیگر هم می آن که بچه های فامیل به جای عزاداری مجبورن از آنها پذیرایی کنن…. تشییع جنازه تا امامزاده و دفن …بازگشت به خانواده متوفی وصرف غذا…. تا مراسم هفتم هم در خانه متوفی بازه و بچه هایش اونجا جمع اند و ملت هی هر روز میان به اونها سر می زنن… مراسم روز سوم با ناهار برگزار می شه و تا روز هفتم کسی نباید بره سر خاک تازه درگذشته….(سر مرگ «مامان فاطی» من تقریبا هر روز می رفتم سر خاک. روزی ؛ یکی که یه لویزانی اصیله به من گفت نرو…خوب نیست بری…اما من کار خودم را انجام دادم و رفتم ) مراسم شب هفت به فراخور فصل با میوه… بستنی یا برای زمستان با یه چیز گرم برگزار می شه… ضمن اینکه اقوام و برخی از آشنایان؛ برای صرف شام دعوت می شن .
مراسم چهلم هم علاوه در مسجد …باز هم شام داره…تازه مال ما که تو ماه رمضان بود… افطاری هم داشت…. اولین سالگرد هم بعد از مراسم مسجد…باز هم شام داره که جدیدا …در سالن برگزار می شه .بدین گونه است که صاحبان عزا…تازه بعد از مراسم هفت متوجه می شون چه بلایی سرشون اومده….
بعدا نرین لویزان رو ببین و بگین اینطوری که گفتی نبود…من فقط یه قسمت از این محله رو توصیف کردم…اونهم از دید خودم. باید اعتراف کنم…. لویزان یکی از معدود جاهایی ست که من در اونجا حس راحتی دارم و در کوچه هایش به راحتی قدم می گذارم…آنجا پره از خاطرات بچه گی من…مخصوصا کوچه اسلامی با اون سر بالایی تند که خونه «مامان فاطی «نزدیک های ته کوچه اس…. با اون حیاطی که من توش کلی بازی کردم از بالا بلندی بگیر تا فوتبال و شوت یه ضرب… خونه ای که در سال چندین بار به بهانه های مختلف پر می شد از فامیل…روز اول عید…روز مادر… شب یلدا….و بهانه های مختلفی که همیشه وجود داشت و وقتی مادر خانه رفت …. کم کم اونها هم کمرنگ شد ن.
*********************************************************
یکی به ما که این روزها درگیر خواستگاری برای برادر گرام هستیم گفت که اکثر فروشنده های فلان فروشگاه زنجیره ای دخترهای جوان هستن… و بعد به مادر و برادر بنده پیشنهاد داده بود که یه روز به اتفاق ایشون از صبح برن در این فروشگاه…فروشندها رو ببینن هر کدوم که مورد قبول افتاد ؛ ایشون برن صحبتهای اولیه رو بکنن….البته این بنده خدا فکر کنم نمی دانست که ما اینکار رو نمی کنیم….مادر عزیزم هم محترمانه این پیشنهاد را رد کرد… کاری که احتمالا اگر به عهده من گذاشته می شد ؛ نه با بی احترامی اما با رنجیدگی و اشاره به نادرست بودن این عمل و به تلخی انجام می شد.
شماها رو نمی دونم …اما بسیار متعجب و متاسف شدم از این پیشنهاد.
*****************************************************
عمه مامان تنها بود و پیر… بیشتر از 90 سال داشت. تنها بود نه به این معنی که کسی را نداشت…بچه هایش دور و برش بودند…اما باز هم از تنهای می نالید.
ممنون می شوم اگر فاتحه ای نثار روحش کنین.
خوشحالی
من تا به حال در اینجا از حس های متفاوتم گفته ام…. در واقع شما رو در انواع حسهایی که داشتم شریک کردم… در غم… در شادی… در سرگردانی…در سر دوراهی…در احساس حماقت…اصلش اینه که برای همینه که… یعنی یکی از دلایلی که سعی می کنم خواننده های اینجا رو محدود نگه دارم(اگه بشه) همینه… همینه که بتونم بعضی از حس هام رو باهاشون شریک بشم….
امشب یه حس خیلی خوبی دارم…. یه جور خوشحالی… یه خوشحالی خیلی خوب… چهار پنج سال پیش این حس… مجموعه ای از حسهای بد بود… مجموعه ای!… نزدیک دوسال است که دیگر مجموعه نیست و کم کم هم از آن حس های بد کاسته شده… امشب خیلی خوشحالم… و دلم میخواهد…خوشحالی ای رو که ته قلبم هست بنشانم ته دلت…
برای این خوشحالی کلی خدا رو شکر کردم… با اینکه از توان بنده خارج که شکر نعمتهای بی حدش رو به جا بیاره… به اندازه تمام قطره های باران شکرش گفتم…شکر کردم و از خدا خواستم که این سیر رو به جلو هر چه بهتر و سریعتر ادامه پیدا کنه…
تو هم از طرف من از خدا تشکر کن و دعا کن.
×××××××××××××××××××××××××××××××
سال کنکور ما اسباب کشی کردیم…. چند خیابانی آمدیم پایین تر… خانه قبلی ما که مرا از بیست روزگی دیده بود،خانه بسیار خوبی بود…دوستش داشتم…طبقه سوم خانه دوتا اتاق داشتیم… یکیش آرایشگاه مامان بود و دیگری یک اتاقی بود که ما بهش می گفتیم»اتاق بالا»
خانه ما کوچک نبود …اما گاهی جا برای 5 تا بچه کم می اومد… بنابراین دو خواهر ارشدمان که به سن جوانی رسیدند…اتاق بالا رو محلی کردند برای مطالعه درس…با دوتا میز تحریر قدیمی…آن روزها اتاق بالا و پشت بام خانه….محل خلوت ما بود… این سنت بعد از دو خواهر ارشد به من و «مهدیه بانو»رسید و سر یکدانه برادر هم بی کلاه ماند…. ساعتهای زیادی از سال کنکور من در اتاق بالا گذشت.
اکثر خوردنی هایی هم که به مقدار زیاد خریداری می شد در اتاق بالا ذخیره می شد… هم به خاطر یک یچخال موجود در آنجا و هم به خاطر سردی هوا ی آنجا….آن سال بابا یک گونی گردو با پوست خریده بودند… که خوراک شبهای من بود… می گذاشتمش زیر پایه صندلی و صندلی رو فشار می دادم… می شکست…چه لذتی داشت….
در این اتاق بالا من لحظه های خیلی خوبی رو سپری کردم…. اما لحظه های خیلی بدی رو هم سپری کردم که هیچوقت از یادم نمی ره…مثل یک شب که سرم روگذاشته بودم روی میز و خوابم برده بود وکابوسی دیدم که هنوز هم با تمام اجزا به خاطرش دارم…
اینجور صحنه های بد در زندگی همه وجود دارد…و البته صحنه های خیلی خوبی هم هست که هیچ وقت از خاطر آدم نمی ره…مثل خاطره امشب و خوشحالی که در دل من نشاند…. امشب خدا رو شکر می کنم که به جای آن صحنه های تلخ لحظات خوب است که انشالله بیشتر می شود.
دعاهای دلنشین کودکانه
این متن برایم ایمیل شده بود.
××××××××
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی »دستهای کوچک دعا« است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است.
لطفاً آمین بگوئید:
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد!
(تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
(نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست!
(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!
(سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.
(کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!
(الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟
(حسن / 8 ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
(شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره!
(پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!
(پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
(زهره صبورنژاد / 7 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی «اکس جید» را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم…
(مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم!
(روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشتهباشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.
(مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
(مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی!
(زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن…
(رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم!
(شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند
)امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!
(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!
(شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم!
(دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند!
(هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!( میخوان دعامیکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!
(باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
(مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!
(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم! و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!
(سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.
(المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!
(نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!
(عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
(رویا میرزاده / 7 ساله(
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
«هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است.»
بوسه
گاهی اوقات دستی آنقدر ارزشمند می شود … که تو باید بر تک تک سر انگشتانش بوسه بزنی و بعد آن دست گران ِ گرم را ، با تمام مهرت در دستانت بفشاری…
×××××××××××××××
استاد فرشچیان بی نهایت دوستنداشتنی ست … و ماندگار… آخرین تابلویش را امروز رونمایی کردند… تابلویی که یک سال ونیم برای کشیدنش وقت صرف کرده است… شاید صرف چنین وقتی برای کشیدن یک تابلو ، آنهم برای استادی چون فرشچیان ، عجیب به نظر برسد… اما وقتی خوب فکر کنی … می بینی … یک سال و نیم صرف وقت برای ترسیم تشیع، وفا، ادب ، بندگی و دلسپردگی مردی که مظهر عشق است، شاید کم هم باشد.
تابلوی «پرچمدار حق» ترسیم ِعباس ِ علی ست… لحظه ای دستانم بر روی این صفحه کلید ماند تا بتوانم احساسم را درباره این مرد، بریزم در کلمات اما نمی شود… از امروز این پیر ِ اهل ِ دل ِ هنرمند ِ دوستداشتنی را خیلی بیشتر دوست خواهم داشت.
فرشچیان، «پرچمدار حق» را اهدا کرده است به موزه آستان قدس رضوی… و چه صفتی برازنده تر از این برای حضرت عباس (ع).
××××××××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××××××××××
پ.ن: عکس تابلو را از خبرگزاری مهر گرفتم. عکسی بهتر از این پیدا نکردم.ببخشید دیگر…
×××××××××××××××××××××××××××××
بعدیه:
دلم می خواد که » موج ، کمی بالاتر» رو به روز کنم. وقتی این روزها… چهارمین جشنواره روزی روزگاری جوایزش روبه برگزیدگانش اهدا کرده… طبق سیاق دوره های قبل به صورت خصوصی… مکان نداشتن … و قرار بود این اهدای جوایز اول پاییز انجام بشه… «سعید طباطبایی» که هم نویسنده است و هم این دوره دبیر جایزه بود… از اواخر زمسنان پارسال مشغول این دوره جایزه شد و تا همین یکی دوماه پیش هر موقع تماسی باهاش داشتم ،سرش شلوغ بود… دفعه آخر که تماس گرفتم برای مصاحبه گفت که این اواخر همیشه موقع هایی زنگ می زنم که او گرفتار است و از این بابت شرمنده…. این جایزه روزی روزگاری … کلا با پول صاحبانش می چرخه… کارشان بسیار سخت است… دلم می سوزد… و این شرح مصیبت اکثر جوایز ادبی خصوصی ایرانی ست.
دلم می خواست بنویسم از جایزه جلال که دوم همین ماه برگزار شد و باز هم در شاخه داستان برگزیده نداشت… سومین دوره بود… یک جایزه دولتی…
دلم می خواست بنویسم از رمان » یوسف آباد خیابان سی سوم» نوشته سینا دادخواه … که جوان خوش فکری ست… و کتابش این روزها در نظر سنجی مردمی جایزه روزی روزگاری از کتابفروشها برگزیده شده و همراه 6 کتاب دیگر نامزد یازدهمین دوره جایزه منتقدین و نویسندگان مطبوعات شده است…و با توجه به آمار فروش داستان و کتاب در ایران باید بگوییم کتاب پرفروشی هم بوده…
دلم می خواست بنویسم از » یاسر نوروزی » و برنامه های خوبش در رادیو «ایران صدا» و سایت «هزار کتاب» …
دلم می خواهد با تک تک اینها یک پست جدید بنویسم برای آن یکی منزلگاه… اما نمی شه… وقت می خواد و … که نیست…
تمرکز
بافتن بافتنی …. باعث تمرکز می شود… مخصوصا اگر چیزی که دارید می بافید طرح دار باشد… و مخصوصا اگر عینکی باشید.
بافتن بافتنی …. علاوه بر تمرکز باعث آرام شدن ذهن هم می شود…
داستان
داستان را دوست دارم… هم خیلی زیاد… خیلی خیلی زیاد…. توی داستان… توی نویسند … همه کاره ای…. چند وقت می شینی فکر می کنی که می خوای چی بنویسی و چرا…. بعد فکر می کنی چه جوری بنویسی که بهتر باشه… آخر سر هم شخصیتهات رو انتخاب می کنی…. داستان رو شروع می کنی به نوشتن… شخصیتها که نمی دونن قراره در طول داستان چه بلایی سرشون بیاد… پس هی بال بال می زنن ، هی با خودشون فکر می کنن، هی را ههای مختلف رو می رن و هی تصمیم های جدید می گیرن.. ولی تو می دونی… دقیقا می دونی می خوای شخصیتت رو به کجا برسونی…. البته یه موقع هایی هم دقیقا نمی دونی…ممکنه شرایط داستان نظرت رو تغییر بده. اما تو می دونی و به بال بال زدن اونا می خندی… گاهی هم شاید گریه می کنی و با خودت فکر می کنی که آخه این مساله به این سادگی، این چرا اینقدر خنگه که نمی توه از پسش بر بیاد؟
تازه داستان خوندن هم به اندازه داستان نوشتن لذت داره… برای اینکه اونجا هم اگه از دست کسی یا مساله ای شاکی بشی … باخیال راحت می تونی 70 صفحه جلوتر یا آخر کتاب رو بخونی تا بفهمی چی می شه… اون موقع تو هم مثل نویسنده اش می تونی بهش بخندی…. تازه اگه از روند یا پایان داستان هم خوشت نیومد… می تونی بعد از تموم کردن کتاب، چشمات رو ببندی و پایان بندی رو که خودت دوست داری تو ذهنت بنویسی….بعدش هم یه کش و قوسی به بدنت می دی که خستگیش در بره آخه چند ساعت مستمر دراز کش بودی و در حال کتاب خوندن… آخرش هم بلند می شی … با لبخند کتاب رو می ذاری توی کتابخونه… این لبخنده وقتی هست که تو از کتاب خوشت اومده باشه … یا ممکنه لبخندی باشه از سر رضایت… رضایت از اینکه یه همچین داستان مزخرفی رو بلاخره تموم کردی و وسطش جا نزدی… اگه از این دو حالت خارج باشه و شما کلا از کتاب خوشتون نیومده باشه … می تونید …همچین با حرص کتاب رو هل بدین وسط کتابهای دیگه… جوری که محکم بخوره به تخته پشت کتابخونه و صدا بده…



دیدگاههای تازه