نوشته‌های دسته‌بندی شده در ‘پراکنده گویی’

یه آخر هفته شلوغ

دیروز… یعنی پنج شنبه… شروع ششمین دوره مسابقات بیم المللی ربوکاپ آزادایران بود.  قرار بود برم اونجا…در طول مسابقات باشم و یه گزارش بگیرم… آقای دبیر سرویس   یه گزارش به قول خودش به سبک نرم نویسی و حاشیه ای می خواست و البته منم آدمی نیستم که بشینم تو افتتاحیه و قلم به دست تند تند بنویسم .بعد هم  یه گزارش خبری تنظیم کنم که جاسبی این حرف رو زد و فلان چیز رو گفت. به جای این کارها و چون قرار نبود که یک گزارش خبری بنویسم . نشستم کنار خبرنگارهای فارس و ایسنا و ایرنا که کله هاشون توی برگه هاشون بود و تند تند داشتن خبر مخابره می کردن و یه پام رو انداختم روی پام و شروع کردم به نگاه کردن… یه گوشم به حرفهای جاسبی بود و چشمهام داشت خبرنگارها و مهمونهای خارجی و سالن خیلی کوچیک وپسر دکتر حسابی رو می دید. و بی تفاوت به دبیر سرویس که روی  صندلی کناریم نشسته بود…هر از گاهی روی کاغذ چیزی می نوشتم و البته تمام سعی ام این بود که اون نبینه که چی می نویسم. شاید به خاطر اینکه چند دقیقه قبلش  خبرنگار ایسنا گفته بود که:»وای خیلی سخته که آدم با دبیرش بیاد سر گزارش. » ولی چیزی که مشخصه اینکه من کاری به اینکه دبیر سروباهام بود و  طبیعتا زیر نظرم داره نداشتم… کار خودم رو می کردم…به هر حال این منم… حتی موقعی که خیلی دوستانه خواست حین مصاحبه با یکی از بازیکنان خارجی باشه ،قبول کردم.

**********************

اینکه می گم خیلی خودم رو مشغول نوشتن نکردم وبا خیال راحت نشسته بودم برای اینه که یه ضبط خبرنگاری درست و حسابی خریده بودم و با خیال راحت گذاشته بودمش روی پام… بعد از اتمام سخنرانی ها هم وقتی صدای ضبط شده رو گوش کردم درودد فرستادم به مهندسین شرکت سامسونگ برای درست کردن یک همچین دستگاهی.

خریدن این دستگاه ضبط صدا ماجرا داره برای خودش و خاطره ای ساخت برای من و سبا بانو…. یک صبح تا عصر پنجشنبه رو از ما گرفت. اول رفتیم  پاساژ پایتخت که بعد از ساعتی گشت زدن متوجه شدیم مکان مناسبی برای خرید کالای مورد نظر ما نیست…. ولی جاتون خالی من و سبا از دیدن اینهمه لب تاپهای خوشگل و آی پد های نازنین گیج شده بودیم…

خیابون جمهوری مقصد بعدی ما بود. کالای مورد نظر رو پیدا کردیم .. اما می دونین که اینجور جاها باید چند تا مغازه رو ببینین تا قیمت واقعی دستتون بیاد. یکی از مغازه ها گفت مدلی رو که من می خوام نداره و اصلا دیگه از اینا تو بازار نیست. و من بسیار مشعوفم که حرفش رو باور نکردم چون مغازهای بعدی از اون جنس داشتن. بالاخره مغازه ای رو که برای خرید مناسب بود پیدا کردیم… فروشنده فکر کرد که سبا کره ای بلده و چقدر حیف که من نمی تونستم اون بنده خدا رو بذارم سر کار… خوب می دونید این کار خیلی پسندیده نیست….بنده خدا وقتی از لابه لای حرفهای ما حدس زد که من در صدا و سیما کار می کنم … شروع کرد به تبلیغ بیشتر و گفت که ما برای ادارات دولتی تخفیف ویژه قائل می شیم…دیگه من تقیه کردم و بهش نگفتم که معاون ارشد ضرغامی هستم….اون موقع تا صبح می خواست تبلیغ کنه.

سبا رو اغفال کردم و اون هم از این ضبطها خرید… به خاطر همین بود که کیفهای جفتمون  عاری از هر گونه پولی بود و ما به وسیله دو کارت الکترونیکی بلیط و با مترو و اتو بوس برگشتیم خونه.

***********************

تمام صبح امروز تا ساعاتی بعد از ظهر رو صرف نوشتن گزارش کردم… اما شب به آموزش پرهام پرداختم. دارم سه تا جمله کلیدی در زندگی رو بهش یاد می دم.»دوستت دارم»….»ممنون»….»ببخشید»….و»لطفا» ….این جمله ها رو دارم به شش تا زبان بهش یاد می دم که اگه پس فردا موقع ابراز علاقه زبونش نچرخید و نتونست به فارسی ابراز علاقه کنه …حداقل بتونه به یه زبان دیگه حرفش رو بزنه که خفه نشه. و فقط دلم می خواد فردا بیاد و بگه زبونم نچرخید که مثلا از زنم به خاطر کار اشتباهی که کردم عذر خواهی کنم… اون وقت حتما یه پس گردنی مهمونش می کنم….چون دیگه نمی تونه بگه کسی نبود یادم بده که چطوری باید عذرخواهی کنم یا درخواست کنم یا تشکر کنم و یا ابراز علاقه کنم

 

آوریل 8, 2011 at 9:05 ب.ظ. 4 دیدگاه

اولی در سال و دهه 90

 امسال مامان گندم سبز نکرد برای سفره هفت سین. قرار شد بخریم و از اونجایی که سبزه گندم پیدا نکردیم. سبزه ماش گرفتیم. قشنگ بود ولی من دوستش نداشتم… سبزه رو خودمون باید درست می کردیم. سبزه ای که گرفتیم، توی این 12 روز کلی قد کشید و حالا هم پژمرده شده. بی حال بی حال. تمام ساقه ها به شکل ناهماهنگ و نامتوازن ولو شدن سمت سفره. فردا باید سبزه را بذاریم دم در… همین جوری…به دردمون نمی خوره فردا…هیچ دختری اینجا علاقه نداره سبزه گره بزنه.

******************************

امسال سفره هفت سینم رو دوساعت قبل از سال تحویل چیدم. ولم می کردن از خستگی به خاطر خانه تکانی… همونجا غش می کردم… اما مگه می شه بی سفره؟مگه می شه بی ماهی و سیب سرخ؟ سر سال تحویل تفال که زدم به حافظ، حس متفاوتی داشتم. متفاوت از همه سالهایی که سال تحویل فال گرفته بودم و با نیتی متفاوت… این کلی ارزشمنده.

******************************

 هر چی فکر می کنم می بینم به عمرم اینهمه دلشوره رو تا حالا تجربه نکرده بودم. وحشتناک بود. روز 9 فروردین خیلی روز بدی بود. و من طبق عادت جدیدی که پیدا کردم برای تمدد اعصاب رفتم سراغ آشپزی. لازانیای خوشمزه ای شده بود.

*****************************

عید کسل کننده بود. سرما خوردگی . مریضی. بدون مسافرت.و شنیدن حرفهایی به نقل از کسی و کسانی که به شدت غمزده ام کرد . اما بازهم خدا رو شکر کسل کننده بودن بهتر از بد بودنه.

****************************

جای پوستر سهراب رو عوض کردم. زدمش بالا کتابخانه ام. بی نهایت این عکس سهراب و شعرش رو دوست دارم. و چقدر خوبه  که حضورت کمر پوسترم روخم نکرد. اما گهگاهی پوسترم رنگ خاطرات می گیره.

****************************

آدمها بزرگ می شن و ممکنه وقتی تبدیل شدن به آدم بزرگ دیگه نتونن اون کسانی رو که تو بچگی خیلی دوست داشتن، بازم دوست داشته باشن. می دونی… این به شدت گریه داره…

***************************

سال 89 چهار تا از بچه های فامیل عقد کردند و این بهار عروسی سه تا از آنها برگزار می شه. یهو فامیل تکثیر شد. دوتا از عروس ها متولد 69هستن و من هرچه نگاهشان می کنم بازم نمی فهمم چرا اینها اینقدر بزرگتر از 20 ساله ها به نظر می آن.

 

آوریل 1, 2011 at 8:10 ب.ظ. 4 دیدگاه

به صرف پیاده روی به همراه هوای دم کرده و موسیقی موتوری

کمی جلوتر از میدان فردوسی، راهم را کج می کنم و داخل خیابان حافظ می شوم. یکی دو دفعه پیش که آمدم ساختمان «فرهیختگان» به نظرم از آنجا نزدیک آمد . پیاده رفتم.خیلی طول کشید. پاهایم بدجوری درد می کرد و هوا افتضاح بود. ابری و بدون باد، با یک دنیا دود. خیابان حافظ محصور در صدای موتورها بود. من متعجب از اینکه این همه موتور چرا در خیابان است. اکثرشان مسافر کش بودند. کارناوال ماشینها ، موتورها و اتوبوس ها بود. دو سه تا مغازه ساز فروشی دارد این خیابان حافظ. سازدهنی های قد و نیم قد از پشت ویترین چشمک می زنند. می گذرم ازشان به چندین دلیل. وارد ساختمان که می شوم از نگهبان می پرسم:»نماز خانه کجاست؟» نسبتا گیج نگاهم می کند و می گوید:» برای چی می خواین؟» دلم می خواست بهش بگم که «می خواهم وجبش کنم». اما گفتم که قصد دارم نماز بخوانم.

رفتم طبقه سوم، تحریریه روزنامه. کف تحریریه پارکت است. و بدجوری موقع راه رفتن صدا می دهد. متنفرم از اینکه موقع راه رفتم کفش هایم صدا بدهد. کتانی به پا دارم اما باز هم صدا می دهد و روی نوک پا راه رفتن هم تاثیری ندارد، چون دیگران می بینند و فکر می کنندکه:»دختره بازیش گرفته.» می روم سراغ  دبیر سرویسی که در حال همکاری با هاشون هستم.  یک میز یه نفر بالا قرار دارد و یه میز کنفرانس پایین آن.البته کوچکتر از یک میز کنفرانس. سمت راست میز دو دختر نشسته اند. یکی با قیافه ای جدی و موهایی رنگ کرده. یک جور رنگ قهوه ای، که خوشرنگ نبود. شال سرش بود و ناخنهایش را از این لاک های نقش و نگار دار زده بود. داشتم فکر می کردم با این همه سر شلوغی کی وقت می کند همچین لاکی بزند؟  حلقه هم دستش بود . کلا آدمی نبود که من از همان اول ازش بدم بیاید. آن یکی دخترک که به نظر جوانتر می آمد. مانتو مقنه ای مشکی داشت و سرش را گذاشته بود روی میز. حالش خوش نبود. آمدم  بنشیم روی یکی از صندلی های روبروی دختر ها که دیدیم جلوی همه صندلیها ،روی میز، وسیله است و یادم آمدم دفعه پیش که خواستم روی یک صندلی بنشینم دختری آمد و گفت:»ببخشید این جا، جای منه.» و لحنش بد بود. مردد ماندم که آقای دبیر تحریریه یک صندلی بدون پشتی در یک متری خودش گذاشت و تعارف کرد که بنشینم. آقای دبیر تحریریه بیست و هفت یا هشت بیشتر سن ندارد. دو انگشتر دستش بود. یکی حلقه و دیگری به گمانم عقیق بود. دقایقی گذشت تا با من طرف صحبت شود . داشتند مو ضوعی را چک می کردندو  من دیدیم دو بند اول یکی از خبرهای خبرگزاری مهر را کپی کرد اما ندیدم جایی پیستش کند. فکر کردم شاید از آن خبر هایی باشد که اولش می زنند»مهر:…» و در همان حال که به مانیتورش نگاه می کردم به خاطرم سپردم که بعد از عید حتما بروم بینایی سنجی چون از آن فاصله نمی توانستم مطلب را بخوانم.

در حین صحبت سرم را که انداختم پایین دیدم هر دو پایش را دارد  به سرعت تکان می دهد. ماندم که چرا؟ البته وقت هم نداشتم که به این مسئله فکر کنم  و قاعدتا به من هم ربطی نداشت. دلم می خواست بهش بگویم که در حال گند زدن در سه صفحه ای است که دارد و از داشته هایش به خوبی استفاده نمی کند. اما نمی  شد. فقط اشاره کردم که چرا در این سه صفحه فقط خبر و گزارش خبری کار می کنند؟

فضای تحریریه اذیتم کرد. دلیلش را نمی دانم. شاید به خاطر اینکه خسته بودم و به شدت گرمم بود. شاید به خاطر اینکه در آن ارتفاع هم ،هنوز صدای موتورها می آمد.  شاید به خاطر اینکه صبح رفتم دانشگاه و کلاس تشکیل نشد اما کلاس قبلش که نرفته بودم ، تشکیل شده بود. شاید هم به خاطر درد پا هایم… درد پا به خاطر پرسه زدن در پاساژهای انقلاب و خریدن دوتا کتاب قدیمی و پیدا نکردن کتاب «حزب خران» سید فرید قاسمی.  شاید هم به خاطر این بود که «احسان نراقی «  را در کتاب فروشی انتشارات جامعه شناسان دیدم. کلی پیر بود. و پس جوانی دستش را گرفته بود تا کمکش کند و من دلگیر شدم از این همه پیری. شاید هم به خاطر اینکه دیشب مجموعه داستان » برو ولگردی کن  رفیق» را خوانده بودم که نویسنده اش» مهدی ربی» است. کتاب را دوست داشتم اما حرصم را درآورد و حرص همین کتابهای مدرن بود که امروز رفتم دانشگاه و » دیوید کاپرفیلد» چارلز دیکنز را گرفتم تا کتاب داستانها مدرنم  را برای چند روزی تحریم کنم و سنگینی این رمان کلاسیک 600 و خورده صفحه ای را تمام  روز حس کنم. نمی دانم شاید به خاطر همه اینها و شاید به خاطر هیچکدامشان فضای تحریریه را دوست نداشتم. شاید هم به خاطر هوای دم کرده آنجا و نور کمش و تیرگی اش و سکوتش. همه روزنامه نگارها  نشسته بودند و غرق بودند در مانیتور روبررویشان.

اتفاق خوب روز این بود که  کلاس تفسیر نهج البلاغه در دانشگاه «مریم بانو» تشکیل نشد و خواهر گرام زودتر به من خبر داد. مهمان شدن در یک دانشگاه کاملا متفاوت هم ماجراهای جالبی دارد.

×××××××××××××××××××××××××

بعدیه: گاهی فکر می کنم وقتی نمی توانم و یا بعضا نمی خواهم حرفهایم ر،ا احساساتم را و مهتر از همه اعتقاداتم را اینجا بنویسم ، پس چرا همچنان باید به این معمولی نویسی و روزگار نویسی ادامه دهم؟؟!!!!

مارس 12, 2011 at 9:48 ب.ظ. 7 دیدگاه

از این روزها…

حقیقت اینه که کنکور ارشد تموم شد…

حقیقت اینه که حالا تو مانده ای و کارهای نکرده …

حقیقت اینه که زندگی همون جوریه که قبل از کنکور بود…

حقیت اینه که تو بعد از این هفت ماه چندین کتاب خوندی که قبلا نخونده داشت تو کتابخونه خاک می خورد و این بسیار خوشحال کنند ه است.

فردای کنکور تما جزوات کنکوری رو از کتابخانه و روی میز و پای تخت جمع کردم و منظم و مرتب در اعماق کمد دیواری پنهان کردم… دوباره مجله ها و کتابهای انگلیسی و فرانسه سر جای خودشان برگشتن.

××××××××××××××××××××××××××××××××

حقیقت تلخ و زشت اینه که این روزها شرایط اجتماعی  خیلی بده… توضیح نمی دم  که به طور دقیق  منظورم از این جمله چیه..شاید نمی تونم…شاید حوصله اش رو ندارم یا شایدم هک دوست ندارم نمی دونم….

×××××××××××××××××××××××××××××

«نیکو» برایم جالب ترین چیزی بود که این روزها دیدم.

×××××××××××××××××××××××××××××

حقیقت اینه که دانشگاه تنهایی رفتن…به شدت عذاب آوره… خیلی…

×××××××××××××××××××××××××××

«سامی یوسف» یکه آهنگ جدید خونده به نام»I am your hope»  یک موسیقی زیبا تقدیم به جوانان مصری .به سایت رسمی سامی یوسف برین و این آهنگ رو دانلود کنید… شک ندارم که دوستش خواهید داشت…

فوریه 19, 2011 at 7:37 ب.ظ. 5 دیدگاه

لویزان

  از مرداد سال 87 که «مامان فاطی» فوت کرد…هر سال حداقل یکی دوبار پاهایمان به مجلس ختم باز شد…. مادرزن یکی از دایی هایم و خیلی های دیگر …تا امسال…. امسال اتفاقات خوبی در فامیل افتاد… یه دایی زاده به دنیا اومد و چهار تا از بچه ها ازدواج کردن… اما سال پرمرگی هم بود…پدر شوهر «حمیده بانو»به گمانم اولی اش بود و به فاصله کمتر از دوماه مادربزرگ پدری ام…. وهفت روز بعد از اون عمه مادرم…. امروز مجلس ختم عمه مادرم بود…در لویزان…

لویزان محله مادری منه… محله ای قدیمی که در خیلی چیزها هنوز قدیمی ست. محله ای که علاوه بر خوب بودن اغلب کفرت رو در میاره. با رسم و رسوماتی که دقیقا معلوم نیست از کجا و چگونه وضع شده و فقط رعایت می شه… جوونترها گاهی خودشون هم به این رسم ها می خندن و گاهی هم عصبی می شن اما رعایت این رسم ها برای پیران محله مهم ه . برای دیگران هم درونی شده… و خیلی ها پی اش رو نمی گیرن که بفهمن فلسفه این رسم ها چیه… عروسی کردن و مردن در لویزان کلی مراسم داره. یکدانه دختر خاله من با یکی از پسرهای لویزانی ازدواج کرد و ما رسما کچل شدیم اینقدر رفتیم مراسم….

مراسم های عروسی از این قرارند:

1)خواستگاری: بسیج مسجد لویزان، همچون بسیج دانشکده ما، ازدواج خیزه. پسرها و دختر ها در لویزان اغلب زود ازدوا ج می کنن. جوونهای اهل دوستی و خاطر خواهی هم کم نداره.اما این نکته آخری زود  تو محله می پیچه… در لویزان اکثر افراد در معرفی دختر یا پسر به خانواده ها تبحر دارن… مراسم ها ی خواستگاری هم که به شیوه معمول.

2)بله بورون

3)جشن نامزدی: مخصوص کسانی ست که صیغه ازدواج موقت بنشون جاری می شه.البته اگر در مرحله قبلی صیغه جاری شده باشه ، این مرحله اجرا نمی شه…(این مرحله خیلی متداول نیست)

4)جشن عقد: جشنی که بعد از جاری شدن صیغه عقد دائم برگزار می شه.

نزدیک عروسی:

5)جهاز برون: خانواده عروس یه روز صبح کل جهزیه عروس رو بار کامیون می کنن… خانواده داماد باید بیان دم خونه عروس ….و داماد سیاهه ای رو که از جهیزیه تهیه شده امضا کنه… بعد عروس و خانواد ه ش به همراه فامیلاشون می رن تا خونه عروس رو بچینن که این کار تا عصر ادامه داره… ناهار عروس خانوم وفامیلاش هم پای داماده…عصر که کارها تمام شد… خانواده داماد میان تا جهیزیه رو ببینن… کسانی از فامیل عروس هم موظف می شن تا خوب همه چیزها رو ، حتی داخل کابینت ها… داخل کمدها…حمام و غیره رو خوب نشان بدن ..تا خدایی نکرده چیزی از قلم نیفتاده باشه…بعد از این بازدید هم جشن کوچکی برگزار می شه .

6) عروس نشونی: فامیل داماد روزی در خانه داماد جمع می شن و تمام خریید عروس رو کادو پیچ می کنن و با تشریفات به منزل عروس می برن و جشنی هم آنروز برگزار می شه.و اونجا کادوها رو با تشریفات و اشعار مختلف کادوها رو باز می کنن ، تا همه ببینن خانواده داماد برای عروس چی خریدن.

7) داماد نشونی: برعکس قبلی.

8)حنابندان

9)جشن عروسی

10)جشن پاتختی: تو پاتختی بعد از باز کردن هر کادو و تشکر از کادو دهنده یه سری شعر ها می خونن همرا ه با دست زدن…مثلا… (دستت بی بلا /ایشالا بری کربلا) یا این شعره که اولش رو یادم نیست ولی آخر می گه:(ایشالا برن ماه عسل/ به نیت هفت ا پسر/ تقی و نقی و یدالله و ….یه سری از این اسمها)

11) مادزن سلام:  صبح فردای پاتختی عروس و داماد به دیدن مادرزن می رن وبرای تشکر از او هدیه ای تقدیم می کنن.

این مراسم ها خیلی هاش عمومیت داره… اما بعضی هاش واقعا مسخره اس… البته ما در فامیل فقط یه عروسی به این سختی داشتیم… خوشبختانه اینقدر فامیل خوبی داریم که به اکثر این رسومات وتفکرات وقعی ننهیم.البته فکر کنم الان دیگه همه این مراسم ها به طور کامل برگزار نمی شه.

مردن هم همین قدر مراسم دارد. روز اول  که متوفی فوت می کنه…فامیل که مثل همه خونه متوفی جمع می شن که  هیچ…کلی آدم دیگر هم می آن که بچه های فامیل به جای عزاداری مجبورن از آنها پذیرایی کنن…. تشییع جنازه تا امامزاده و دفن …بازگشت به خانواده متوفی وصرف غذا…. تا مراسم هفتم هم در خانه متوفی بازه و بچه هایش اونجا جمع اند و ملت هی هر روز میان به اونها سر می زنن… مراسم روز سوم با ناهار برگزار می شه و تا روز هفتم کسی  نباید بره سر خاک تازه درگذشته….(سر مرگ «مامان فاطی» من تقریبا هر روز می رفتم سر خاک. روزی ؛ یکی که یه لویزانی اصیله به من گفت نرو…خوب نیست بری…اما من کار خودم را انجام دادم و رفتم ) مراسم شب هفت به فراخور فصل با میوه… بستنی یا برای زمستان با یه چیز گرم برگزار می شه…  ضمن اینکه اقوام و برخی از آشنایان؛ برای صرف شام دعوت می شن .

مراسم چهلم هم علاوه در مسجد …باز هم شام داره…تازه مال ما که تو ماه رمضان بود… افطاری هم داشت…. اولین سالگرد هم بعد از مراسم مسجد…باز هم شام داره که جدیدا …در سالن برگزار می شه .بدین گونه است که صاحبان عزا…تازه بعد از مراسم هفت متوجه می شون چه بلایی سرشون اومده….

بعدا نرین لویزان رو ببین و بگین اینطوری که گفتی نبود…من فقط یه قسمت از این محله رو توصیف کردم…اونهم از دید خودم. باید اعتراف کنم…. لویزان یکی از معدود جاهایی ست که من در اونجا حس راحتی دارم و در کوچه هایش به راحتی قدم می گذارم…آنجا پره از خاطرات بچه گی من…مخصوصا کوچه اسلامی با اون سر بالایی تند که خونه «مامان فاطی «نزدیک های ته کوچه اس…. با اون حیاطی که من توش کلی بازی کردم از بالا بلندی بگیر تا فوتبال و شوت یه ضرب… خونه ای که در سال چندین بار به بهانه های مختلف پر می شد از فامیل…روز اول عید…روز مادر… شب یلدا….و بهانه های مختلفی که همیشه وجود داشت و وقتی مادر خانه رفت …. کم کم اونها هم کمرنگ شد ن.

*********************************************************

یکی  به ما که این روزها درگیر خواستگاری برای برادر گرام هستیم گفت که  اکثر فروشنده های فلان فروشگاه زنجیره ای  دخترهای جوان هستن… و بعد به مادر و برادر بنده پیشنهاد داده بود که یه روز به اتفاق ایشون از صبح برن در این فروشگاه…فروشندها رو ببینن هر کدوم که مورد قبول افتاد ؛ ایشون برن صحبتهای اولیه رو بکنن….البته این بنده خدا فکر کنم نمی دانست که ما اینکار رو نمی کنیم….مادر عزیزم هم محترمانه  این پیشنهاد را رد کرد… کاری که احتمالا اگر به عهده من گذاشته می شد ؛ نه با بی احترامی اما با رنجیدگی و اشاره به نادرست بودن این عمل و به تلخی انجام می شد.

شماها رو نمی دونم …اما بسیار متعجب و متاسف شدم از این پیشنهاد.

*****************************************************

عمه مامان تنها بود و پیر… بیشتر از 90 سال داشت. تنها بود نه به این معنی که کسی را نداشت…بچه هایش دور و برش بودند…اما باز هم از تنهای می نالید.

ممنون می شوم اگر فاتحه ای نثار روحش کنین.

ژانویه 4, 2011 at 8:37 ب.ظ. 11 دیدگاه

دعاهای دلنشین کودکانه

این متن برایم ایمیل شده بود.

××××××××

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی »دستهای کوچک دعا« است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.
لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!
(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
(نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست!
(فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی!
(سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.
(کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!
(الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟
(حسن / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!
(شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!
(پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!

(پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!!
(زهره صبورنژاد / 7 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی «اکس جید» را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم…

(مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم!
(روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشتهباشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین.
(مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
(مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی!
(زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن…
(رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم!
(شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند
)امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند!
(فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود!
(شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم!
(دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند!

(هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!( می‌خوان دعامی‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود!
(باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده!
(مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم!
(محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم! و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!
(سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند.
(المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم!
(نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند!
(عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!
(رویا میرزاده / 7 ساله(

 

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
«هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است.»

 

دسامبر 19, 2010 at 8:35 ب.ظ. 13 دیدگاه

تمرکز

بافتن بافتنی …. باعث تمرکز می شود… مخصوصا اگر چیزی که دارید می بافید طرح دار باشد… و مخصوصا اگر عینکی باشید.

بافتن بافتنی …. علاوه بر تمرکز باعث آرام شدن ذهن هم می شود…

دسامبر 11, 2010 at 7:23 ب.ظ. 4 دیدگاه

.

باران باش ،ببار

نپرس  پیاله از آن کیست

××××××××××××××××××××

نوامبر 25, 2010 at 9:08 ب.ظ. ۱ دیدگاه

رها

 

فردا مجهولی ست که هیچ زمانی معلوم نمی شود… سخت ترین معادله ریاضی جهان… اما همه معادله ها زمانی حل می شوند.فردا، فردا می شود امروز و دیگر مجهول نیست…معلوم می شود… ولی باز فردایش مجهول است….و همین طور ادامه خواهد داشت… خوبی اش این است که خیلی هم به مسئله های خط کشی شده و محدود ریاضی نمی مانند….و برعکس  خیلی از معادله های ریاضی که راه مشخصی برای حل کردنشان وجود دارد…تو می توانی هرجور که دلت خواست فردا را حل کنی… فقط باید مواظب باشی…

×××××××××××××

رهایی…حس قشنگی ست….حس آرامش…البته از نوعی…….

×××××××××××××

می دانی خودم هم وقتی چشمان خندان و شادم را در آینه می بینم انرژی می گیرم…بعد فکر می کنم…برای چه نباید شاد باشم ؟…برای چه باید نارحتی ،سردی، عصبانیت، بعض و…. مردمک چشمانمان را تیره کند؟ چرا ؟ چرا برقی را که از شادی در چشمانمان پدیدار می شود از دیگران دریغ می کنیم؟….

ولی نمی شود که همیشه هم شاد بود…بلاخره آدم است و غصه هایش و دردهایش …

امروز سوار اتوبوس بودم که خانومی سوار شد…بلند بالا بود و از ظاهرش می شد برآورد کرد که متولد دهه چهل است و تیپش کارمندی بود… دستانش هم به گمانم به زنان کارکرده می خورد…کمی از موهایش که از زیر مقنعه اش بیرون زده بود سفید شده بود…مثل مش پلاتینی…. ولی به محض اینکه از پله های اتوبوس بالا آمد… فضای اتوبوس غمگین شد….با اینکه از چشمان رنگی خوشم نمی آید …اما چشمان سبز اون خانوم زیبا بود و چشمان کودک چند ماهه زیبایی که در آغوشش بود هم به همان رنگ بود… نمی دانم بچه اش بود یا نوه اش…..دور مردمک چشمان سبز خانومه قرمز بود..گریه کرده بود….بدی آدم های خیلی سفید همین است…. چشمها و دماغ سرخ آبرویشان را می برد….نمی دانم چه دردی بود که کاسه صبرش را لبریز کرده بود و آرام آرام در اتوبوسی که خلوت هم نبود  گریه می کرد…. بغضم گرفته بود…. دلم می خواست همپای گریه اش اشک شوم…سعی می کردم نگاهش نکنم که که خجالت نکشد …چندین احتمال را برای ناراحتی اش تصور کردم… دلم نمی آمد ازش بپرسم…حال بدی داشت …پیاده که شدم برگشتم تاببینم آیا هنوز گریه می کند یا نه که پرده های کشیده شده اتوبوس نگذاشت…. تا چند ساعتی کسل بودم…و تنها کاری که از دستم بر می آمد دعا بود…. اون کوچولوی نازنینی که بغلش بود … گریه هاش رو نمی دید…وگرنه غمگین می شد… فکر کن… اگه شاد بود…اگه چشماش قرمز نبود… اگه بغض خفه اش نمیکرد…چقدر می تونست از بودن با بچه اش یا نوه اش احساس لذت بکنه…

این دردهای کوچک و بزرگ نمیگذارند آدمها همیشه شاد باشند… هر وقت شادی و سرحال …برو جلوی آینه ….خیره شو به چشمانت… ببین چقدر زیبا شدی… ببین چقدر انرژی و زندگی در چشمانت موج می زند…سعی کن آنها را ثبت کنی در ذهنت تا وقتی ناراحتی ….وقتی بعض داشت خفه ات می کرد وقتی حالت داشت از همه چی بهم میخورد…یادت بیاد که یه روزی شاد بودی…خیلی…. پس بازم می تونی… .

نوامبر 16, 2010 at 10:00 ب.ظ. 3 دیدگاه

هر چه می خواهد دل به شدت تنگت بگو

نظر به استقبال بی سابقه دوستان از مطلب پیشین این منزلگاه اینترنتی. و با توجه به اینکه تعداد کامنتهای مطلب مذکور ، اعم از کامنتهای شوخی (که قطعا نصفشان جدی ست) و کامنتهای جدی نشان دهنده پر اهمیت بودن مسئله مهم ، خطیر و شیرین ازدواج در نزد دوستان اعم از مجرد و متاهل است. و همچنین با عنایت به این مطلب که از پشت کلمات کامنتهای دوستان نگرانی برای ازدواج  سرک می کشد و ظاهرا اغلب دوستان را به نا امیدی من باب ازدواج کشیده است، سر کار «مرضیه خانم» ، مدیریت ارجمند، با فضیلت و همیشه در فکر دوستان وبلاگ «موج»  پاسخ مثبت به پیشنهاد دوستان داده و این پست را نگاشته است تا بحثی جدی درباره ازدواج میان خوانندگان عزیز و محترم این فضای مجازی در بگیرد. با امید به آنکه در این چرخش افکار وکلمات روزنه ای نسبت به ازدواج برای دوستان باز شود.

گرچه گذاشتن این مطلب پیشنهاد دوستان بود اما از آنجایی که این حرکات جانفشانانه تنها از مدیریت ارجمند این وبلاگ بر می آید ، ما سینه سپر کردیم برای این بحث.

دوستان! ما مدیر اداره ممیزی و سانسور وبلاگ را چند روزی فرستادیم مرخصی با حقوق. بنا براین با خیال راحت نظرات خود را مرقوم بفرمایید. در اینجا آزادی مطلق و نه نزدیک به مطلق وجود دارد و کسی از بحث با دیگری چه بسا با نظریات کاملا مخالف ناراحت نمی شود پس راحت باشید.

ای توی خواننده ای که الان یک لبخند بر لبت نشسته و بعد از خواندن مطلب می خواهی  کامنتها را بخوانی اما در یک حرکت ناخوشایند خودت نظر ندهی، بدان که اگر نظرت را مرقوم نکنی،من مدیر را نسبت به شجاعت خودت مشکوک می کنی.( حیف که دلم نمی آد وگرنه برای مجبور کردنتان به نظر دادن، می گفتم که راضی نیستم کسی بدون گذاشتن کامنت برود.)

فلذا از آنجایی که من خودم بسیار شجاع هستم ، به صورت کاملا خود افشاگرانه و صادقانه ،اول خودم نظریاتم را می گذارم. باشد که شما هم همشن رویکرد را پیش گیرید.

××××××××××××××××××××××××××××

1) تو در نظر بگیر من یک نگاه  (  بیشتر از نیمه) بدبینانه نسبت به ازدواج دارم.

2)  به این جمله مدیکو اعتقاد دارم که می گوید «آدم باید طرفش را پیدا کند.»

3)  شرطهای اساسی ازدواج برای دو نفر به نظر من شناخت و علاقه است.  و این دو مساله در ازدواج به سبک سنتی حاصل نمی شود مگر بسیار سخت.  به همین دلیل است که همانطور که دوستان می دادند من از مخالفان سرسخت  ازدواج سنتی هستم. البته نمی گویم که در ازدواج غیر سنتی( که من اسمش را مدرن نمی گذارم) شناخت به طور کامل به وجود می آید اما باز هم بیشتر از ازدواج سنتی است.

4) من به بلوغ فکری برای ازدواج قائلم. ممکن است کسی از سن مناسب ازدواجش هم گذشته باشد اما بلوغ فکری برای ازدواج نداشته     باشد.

5) معیارهایی که برای ازدواج وجود دارد، زیاد است چند تایی ش را مدیکو در قالب مفاهیم عام گفت.

اما در رابطه با پول که بحثش ناجور در کامنتهای پست قبل درگرفته است. باید بگویم دیدگاه من نزدیک به دیدگاه مدیکوست.  اگر بخواهیم مسائل اقتصادی را در زندگی دو نفر در نظر نگیریم کار غیر منطقی کردیم.  اما خب از طرفی تا حدودی اما فقط تا حدودی به نظران  جناب سبز اندیش هم معتقدم….

» من يک حرف ساده دارم و اون اينه که در حال حاضر اگر پسری کميتش تو مسايل مالی لنگ بزنه اصلا توسط اکثردخترخانم ها و مخصوصا خانواده دختر مورد بررسی قرار نمیگيره که بخواهند فاکتورهای ديگر بررسی کنند الان جوری شده که تا کار و درآمد مناسب نداشته باشی کارت پايان خدمت و مدرک مناسب نگرفته باشی اصلا اجازه نداری ابراز علاقه کنی انگار اصلا آدم نيستی و احساس نداری بی تعارف حتی خانواده پسر هم برای احساس پسرشون تره هم خورد نمی کنند چه برسه به اينکه بخواهند کمکش کنند يا مثلا براش خواستگاری برند و برای پسرشون يک مهلتی از خانواده دختر بگيرند…»

«اکثر دختر خانمها» را قبول ندارم …. به خانواده دختر و خانواده پسر هم حق بدهید. درثانی پدر و مادر وقتی ببینند پسرشان به بلوغ فکری رسیده و می تواند مسئولیت یک زندگی را به عهده بگیرد…و همچنین گرچه کار ندارد… اما جنم کار کردن دارد و به عبارتی » می زنی پشتش از پشتش خاک بلند می شه» ( این مساله کار و سربازی را باید مطالعه کرد که چرا به تعویق افتاده… مثلا پسر پشت گوش انداخته یا مثلا درگیر خواندن درس بوده… این تعیین کننده است.) و همچنین به دختری که مناسب است دلبسته و البته جرات ابراز این دلبستگی را دارد( چون خیلی از آقایون این جرات را ندارند) ، حتما برای او پا پیش می گذارند و از آن طرف  دختر و خانواده دختر با توجه به همین فاکتور های بالایی با قضیه کنار می آیند…. مخصوصا اگر دختر هم دلبسته پسر باشد و البته در باره این قضیه هنجارهای خانوادگی و فرهنگ دو خانواده هم به شدت مهم است.

×××××××××××××

بعدیه: این چند خطی را که به عنوان نظریات خودم گذاشتم تنها بخش کمی از آنها بود. اگر مختصر است به این علت است که بحث را پراکنده نکنم و در ضمن نظرات دوستان را بدانم و ذیل نظراتشان نظر بدهم… تنها می خواستم کسی را در معذوریت اول شروع کردن بحث نگذارم.

 

نوامبر 7, 2010 at 7:54 ب.ظ. 47 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


وبلاگنامه

سلام
نامم فاطمه است. نامم مرضیه است. دو اسم داشتن مهم نیست ،این مهم است که پر می کشم وقتی به این فکر می کنم که هر دو نامم متعلق به یک نفر است.
درست یک روز قبل از روزی به دنیا آمدم که زمین خود را نفس زنان به وسط تابستان رساند. چنان دختر شکر گزاری نیستم اما، دوست دارم خدا را برای همه چیز شکر کنم. مثل همین فضا.
جایی که متعلق به من است.
بنایم بر این بود که آدرس این جا هم ، آدرس وبلاگم در بلاگفا باشد، چیزی که باور من است ، اینکه " خدا عاشق من است" اما نشد.عنوان را هم برای این موج گذاشتم که درست شبیه من است. پر از افت و خیز.
حرفهایم را رک می گویم. ممکن است برای مراعات خیلی چیزها حرفم را نزنم . اما وقتی خویشتن داری از دست بدهم حرفها قبل از آنکه خود بخواهم زده خواهند شد. ولی ...بعضی از حرفها هیچوقت و تحت هیچ شرایطی زده نخواهند شد و تبدیل می شوند به صداهای ذهنی من.

دیدگاه‌های تازه

مانیا در حالا…
medico در نت…
سبزانديش در نت…
مانیا در شاید بلقیس… شاید سل…
مسیا در به صرف پیاده روی به همراه هوای…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.