نوشته‌های دسته‌بندی شده در ‘ذهنی’

شکست…

تا همین یکی دو ساعت پیش اینقدر عصبانی بودم که به راحتی می تونستم یک عدد آدم رو بکشم. یک آدم خاص.

آدمی که به خودش اجازه می ده تا به یه نفر دیگه، یکی که بالغه و عن قریبه که 30 سالگی رو رد کنه بگه:» تو نمی فهمی»

چقدر راحت می تونیم همدیگه رو تحقیر کنیم.

آوریل 28, 2011 at 7:42 ب.ظ. بیان دیدگاه

اولی در سال و دهه 90

 امسال مامان گندم سبز نکرد برای سفره هفت سین. قرار شد بخریم و از اونجایی که سبزه گندم پیدا نکردیم. سبزه ماش گرفتیم. قشنگ بود ولی من دوستش نداشتم… سبزه رو خودمون باید درست می کردیم. سبزه ای که گرفتیم، توی این 12 روز کلی قد کشید و حالا هم پژمرده شده. بی حال بی حال. تمام ساقه ها به شکل ناهماهنگ و نامتوازن ولو شدن سمت سفره. فردا باید سبزه را بذاریم دم در… همین جوری…به دردمون نمی خوره فردا…هیچ دختری اینجا علاقه نداره سبزه گره بزنه.

******************************

امسال سفره هفت سینم رو دوساعت قبل از سال تحویل چیدم. ولم می کردن از خستگی به خاطر خانه تکانی… همونجا غش می کردم… اما مگه می شه بی سفره؟مگه می شه بی ماهی و سیب سرخ؟ سر سال تحویل تفال که زدم به حافظ، حس متفاوتی داشتم. متفاوت از همه سالهایی که سال تحویل فال گرفته بودم و با نیتی متفاوت… این کلی ارزشمنده.

******************************

 هر چی فکر می کنم می بینم به عمرم اینهمه دلشوره رو تا حالا تجربه نکرده بودم. وحشتناک بود. روز 9 فروردین خیلی روز بدی بود. و من طبق عادت جدیدی که پیدا کردم برای تمدد اعصاب رفتم سراغ آشپزی. لازانیای خوشمزه ای شده بود.

*****************************

عید کسل کننده بود. سرما خوردگی . مریضی. بدون مسافرت.و شنیدن حرفهایی به نقل از کسی و کسانی که به شدت غمزده ام کرد . اما بازهم خدا رو شکر کسل کننده بودن بهتر از بد بودنه.

****************************

جای پوستر سهراب رو عوض کردم. زدمش بالا کتابخانه ام. بی نهایت این عکس سهراب و شعرش رو دوست دارم. و چقدر خوبه  که حضورت کمر پوسترم روخم نکرد. اما گهگاهی پوسترم رنگ خاطرات می گیره.

****************************

آدمها بزرگ می شن و ممکنه وقتی تبدیل شدن به آدم بزرگ دیگه نتونن اون کسانی رو که تو بچگی خیلی دوست داشتن، بازم دوست داشته باشن. می دونی… این به شدت گریه داره…

***************************

سال 89 چهار تا از بچه های فامیل عقد کردند و این بهار عروسی سه تا از آنها برگزار می شه. یهو فامیل تکثیر شد. دوتا از عروس ها متولد 69هستن و من هرچه نگاهشان می کنم بازم نمی فهمم چرا اینها اینقدر بزرگتر از 20 ساله ها به نظر می آن.

 

آوریل 1, 2011 at 8:10 ب.ظ. 4 دیدگاه

پاپیون

امروز توی مترو از بین جمعیت زیاد  خانم های دستفروش  … جنس یکی شون نظرم رو جلب کرد… یه دختر به شدت مد روز که من متعجب بودم چرا دسفروشی می کنه؟

چی می فروخت؟ گل سر… از این گل سرهای جفت فانتزی… یه جفت خریدم… دوتا گلسر که روش دوتا پاپیون صورتی با خالهای سفید چسبونده بودن…خریدنشون باعث خوشحالیم شد… و نگاه کردن بهشون بهم حس خوبی می ده…

یکی دور روز بعد شاید به دست «حلیا» کشف شدن. البته او استفاده کنه بهتر از اینه که من بذارمشون جلوی آینه و هی از دیدنشون به وجد بیام.

خوشحال شدن با چیزهای کوچیک رو خیلی دوست دارم… بهم یادآوری می کنه که چقدر راحت می شه خوشحال بود…حتی وقتی که شرایط برای خوشحال بودن مهیا نیست.

***************************

 

امشب فیلم «پسر آدم، دختر حوا» رو دیدم…با نمک بود…. هم «حامد کمیلی» و هم»مهناز افشار» از قالبهای همیشگی لوس بیرون اومده بودن. البته افشار شبیه «آتش بس» بود… اما …می دونی … من همیشه «رامبد جوان » و اداهای مخصوص به خودش رو دوست داشتم.

مارس 2, 2011 at 10:30 ب.ظ. 5 دیدگاه

با خودت قضاوت نکن…

در بین رنگ های موجود… هیچ کدام رنگ دلخواه من نیستند…

دوست هم ندارم طبق استدلال خیلی ها…خودم را مجبور کنم تا ازبین بد و بدتر یکی را انتخاب کنم…

دوست ندارم فقط هر چیزی را که دوست دارم ،ببینم….شاید شعاری باشد…

و خیلی دوست ندارم های دیگر که شاید گفتنش کمکی به تو نکند…

اما همه این دوست ندارم ها دلیل نمی شود که وحشت و اضطراب و درد را نبینم و خیلی چیزهای دیگر را …

نتیجه تقریبا شبیه است

**************************************************

طبق معمول … اول حرص خوردم …بعد بغض گلو یم را فشرد… بعد قورتش دادم و بعد عصبانی شدم… حس بدی است.

 همیشه  درک و پذیرش واقعیت فاصله، برایم سخت ترین کار بوده است. سخت تر از درک همه واقعیت ها…

*********************************************

مشخصه که حالم داره از این روزها بهم می خوره….

*****************************************

دانشگاه این روزها وحشتناکه…. بدون هیچ دوستی…. چقدر بده که نمی تونم با هر کسی خوشحال باشم… این روزها هوای دانشگاه… عجیب برام سنگینه… پیشتر ها حیاط برام بهترین و دلپذیر ترین جای دانشگاه بود… اما این روزها  همش در حال فرار از حیاطم….

فکر نمی کردم اینجوری باشم… این کشفیه که هم خوشاینده و هم ناخوشایند…

مارس 1, 2011 at 9:18 ب.ظ. 6 دیدگاه

قبلی زنده تر بود..البته شاید

سه تارش … مدتهاست که در  سه کنج دیوار اتاق خوابش ، منتظر ایستاده تا بازم در دستاش جا بگیره… نمی دونم دیگه چرا دلش نمی ره که اون سه تار رو بگیر تو دستاش و «امشب در سر شوری دارم» رو بزنه.

××××××××××××××××××××××××××

پنجشنبه ای وسوسه شدم یه بسته مداد رنگی 24رنگی بخرم…بعد یادم افتاد م که استعداد نقاشی م همچین تعریفی نداره….و بعد احساس کردم چقدر دلم می خواهد دوباره «مهدیه بانو» رو پشت سه پایه نقاشی ش ببینم که در حال کشیدن سر یه اسب خوشگل بامرکب ه. خیلی وقته مدام غرق در صفر و یک و برنامه نویسی شده .

××××××××××××××××××××××××××

پنجشنبه  رفته بودیم بهارستان و سپهسالار که کفش بخریم…همین جوری داشتیم می رفتیم که من یهو متوجه شدم آدمهایی که داخل مغازه بودن همه به بیرون زل زدن…بعضی ها به ویترین نزدیک شده بودن. و من احساس می کردم که حرکات اطرافم کند شده…رد نگاهشان را که گرفتم رسیدم به خیابان شلوغ و چند  ون و یکی دوتا اتوبوس پر از سرباز …نه سرباز  عادی…ویژه هم نبودن البته.درست نمی دانمم اسمشان چی بود. و در دل دعا کردم خدا بخیر بگذراند…. اتوبوس ها و ون ها چیز جالبی برای دیدین نداشتن… اما عکس العمل مردم …

×××××××××××××××××××××××××

«حسنی «باربی دارد… مثل خیلی از بچه ها و علی رغم تعداد بیشتر ی از بچه ها.یکی از این باربی هایش مثل اکثر باربی ها قد بلند ه. با موهای بلو ند و بلند. باربی ش مثل این شخصیت های کارتونی والت دیسنی و مثل اکثر عروسکها لباس قشنگی داره. یک پیراهن با دامن پفی به رنگ صورتی. امروز از «حسنی» پرسیدم که من رو بیشتر دوست داره یا باربی رو؟  با اون چشمای مثل خورشید ش که پر از برقه نگام کرد و با خنده گفت:» باربی  رو»

فوریه 27, 2011 at 12:45 ب.ظ. 2 دیدگاه

حرف…

یه موقع هایی فکر می کنم… حرفام هیچ تاثیری نداره… منظور از «حرفها»همه صحبتهام و در هر شرایطی نیست…

فکر می کنم…بعضی مواقع که با ید تاثیر گذار باشه و کمک دهنده نیست….

خب… می دونی… این خیلی بده

فوریه 4, 2011 at 5:19 ب.ظ. 3 دیدگاه

داستان

داستان را دوست دارم… هم خیلی زیاد… خیلی خیلی زیاد…. توی داستان… توی نویسند … همه کاره ای…. چند وقت می شینی فکر می کنی که می خوای چی بنویسی و چرا…. بعد فکر می کنی چه جوری بنویسی که بهتر باشه… آخر سر هم شخصیتهات رو انتخاب می کنی…. داستان رو شروع می کنی به نوشتن… شخصیتها که نمی دونن قراره در طول داستان چه بلایی سرشون بیاد… پس هی بال بال می زنن ، هی با خودشون فکر می کنن، هی را ههای مختلف رو می رن و هی تصمیم های جدید می گیرن.. ولی تو می دونی… دقیقا می دونی می خوای شخصیتت رو به کجا برسونی…. البته یه موقع هایی هم دقیقا نمی دونی…ممکنه شرایط داستان نظرت رو تغییر بده. اما تو می دونی و به بال بال زدن اونا می خندی… گاهی هم شاید گریه می کنی و با خودت فکر می کنی که آخه این مساله به این سادگی، این چرا اینقدر خنگه که نمی توه از پسش بر بیاد؟

تازه داستان خوندن هم به اندازه داستان نوشتن لذت داره… برای اینکه اونجا هم اگه از دست کسی یا مساله ای شاکی بشی … باخیال راحت می تونی 70 صفحه جلوتر یا آخر کتاب رو بخونی تا بفهمی چی می شه… اون موقع تو هم مثل نویسنده اش می تونی بهش بخندی…. تازه اگه از روند یا پایان داستان هم خوشت نیومد… می تونی بعد از تموم کردن کتاب، چشمات رو ببندی و پایان بندی رو که خودت دوست داری تو ذهنت بنویسی….بعدش هم یه کش و قوسی به بدنت می دی که خستگیش در بره آخه چند ساعت مستمر دراز کش بودی و در حال کتاب خوندن… آخرش هم بلند می شی … با لبخند کتاب رو می ذاری توی کتابخونه… این لبخنده وقتی هست که تو از کتاب خوشت اومده باشه … یا ممکنه لبخندی باشه از سر رضایت… رضایت از اینکه یه همچین داستان مزخرفی رو بلاخره تموم کردی و وسطش جا نزدی… اگه از این دو حالت خارج باشه و شما کلا از کتاب خوشتون نیومده باشه … می تونید …همچین با حرص کتاب رو هل بدین وسط کتابهای دیگه… جوری که محکم بخوره به تخته پشت کتابخونه و صدا بده…

دسامبر 9, 2010 at 10:36 ق.ظ. 4 دیدگاه

رها

 

فردا مجهولی ست که هیچ زمانی معلوم نمی شود… سخت ترین معادله ریاضی جهان… اما همه معادله ها زمانی حل می شوند.فردا، فردا می شود امروز و دیگر مجهول نیست…معلوم می شود… ولی باز فردایش مجهول است….و همین طور ادامه خواهد داشت… خوبی اش این است که خیلی هم به مسئله های خط کشی شده و محدود ریاضی نمی مانند….و برعکس  خیلی از معادله های ریاضی که راه مشخصی برای حل کردنشان وجود دارد…تو می توانی هرجور که دلت خواست فردا را حل کنی… فقط باید مواظب باشی…

×××××××××××××

رهایی…حس قشنگی ست….حس آرامش…البته از نوعی…….

×××××××××××××

می دانی خودم هم وقتی چشمان خندان و شادم را در آینه می بینم انرژی می گیرم…بعد فکر می کنم…برای چه نباید شاد باشم ؟…برای چه باید نارحتی ،سردی، عصبانیت، بعض و…. مردمک چشمانمان را تیره کند؟ چرا ؟ چرا برقی را که از شادی در چشمانمان پدیدار می شود از دیگران دریغ می کنیم؟….

ولی نمی شود که همیشه هم شاد بود…بلاخره آدم است و غصه هایش و دردهایش …

امروز سوار اتوبوس بودم که خانومی سوار شد…بلند بالا بود و از ظاهرش می شد برآورد کرد که متولد دهه چهل است و تیپش کارمندی بود… دستانش هم به گمانم به زنان کارکرده می خورد…کمی از موهایش که از زیر مقنعه اش بیرون زده بود سفید شده بود…مثل مش پلاتینی…. ولی به محض اینکه از پله های اتوبوس بالا آمد… فضای اتوبوس غمگین شد….با اینکه از چشمان رنگی خوشم نمی آید …اما چشمان سبز اون خانوم زیبا بود و چشمان کودک چند ماهه زیبایی که در آغوشش بود هم به همان رنگ بود… نمی دانم بچه اش بود یا نوه اش…..دور مردمک چشمان سبز خانومه قرمز بود..گریه کرده بود….بدی آدم های خیلی سفید همین است…. چشمها و دماغ سرخ آبرویشان را می برد….نمی دانم چه دردی بود که کاسه صبرش را لبریز کرده بود و آرام آرام در اتوبوسی که خلوت هم نبود  گریه می کرد…. بغضم گرفته بود…. دلم می خواست همپای گریه اش اشک شوم…سعی می کردم نگاهش نکنم که که خجالت نکشد …چندین احتمال را برای ناراحتی اش تصور کردم… دلم نمی آمد ازش بپرسم…حال بدی داشت …پیاده که شدم برگشتم تاببینم آیا هنوز گریه می کند یا نه که پرده های کشیده شده اتوبوس نگذاشت…. تا چند ساعتی کسل بودم…و تنها کاری که از دستم بر می آمد دعا بود…. اون کوچولوی نازنینی که بغلش بود … گریه هاش رو نمی دید…وگرنه غمگین می شد… فکر کن… اگه شاد بود…اگه چشماش قرمز نبود… اگه بغض خفه اش نمیکرد…چقدر می تونست از بودن با بچه اش یا نوه اش احساس لذت بکنه…

این دردهای کوچک و بزرگ نمیگذارند آدمها همیشه شاد باشند… هر وقت شادی و سرحال …برو جلوی آینه ….خیره شو به چشمانت… ببین چقدر زیبا شدی… ببین چقدر انرژی و زندگی در چشمانت موج می زند…سعی کن آنها را ثبت کنی در ذهنت تا وقتی ناراحتی ….وقتی بعض داشت خفه ات می کرد وقتی حالت داشت از همه چی بهم میخورد…یادت بیاد که یه روزی شاد بودی…خیلی…. پس بازم می تونی… .

نوامبر 16, 2010 at 10:00 ب.ظ. 3 دیدگاه

شاید،این روزها….

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

برف بازی زیاد کردم. چندباری هم برف پارو کردم. مدرسه مان همیشه بیشتر از دوروبر خونمون برف می اومد. تقریبا بالای کوه بود… عاشق این بودم  بعد از یه شب که آسمان تمام مدت باریده  … صبح زود برم مدرسه …. حیاط پوشیده از برف رو سیر کنم ….می دونی تو همچین روزی لذت بخش ترین حرکت چی بود؟ برف بازی؟ دلمون نمی اومد بااون برفهای دست و پا نخورده و یک دست برف بازی کنیم… اما عوضش لذت بخش ترین تفریح در همچین روزی دراز کشیدن روی برفها ست… آسمان دیدن دارد در این حالت…. بعد هم که بلند می شی … نقش تنت بسته شده روی برفها…

هیچ وقت نتونستم …یه آدم برفی درست و حسابی درست کنم…. آروز به دلم موند که یه آدم برفی بزرگ ، قد خودم درست کنم…دوتا دکمه بزرگ  به جای چشمهاش بذارم….یه هویج به جای بینی… خیار رو حلقه حلقه کنم و زیر بینی ش با اون حلقه ها یه هلال درست کنم به جای لبخندش… بعد نوبت می رسید به کش رفتن یکی از کلاه های «علیرضا» که بذاریم روی سرش و احتمالا شال گردن یکی از خواهر ها برای دور گردنش… مرحله آخر اما… مهمتر از همه بود…. دوست داشتم کنار آدم برفی بایستم ، دستم رو بندازم دور گردنش و با هم یه عکس یادگاری بگیریم… اما این اتفاق هیچ وقت نیفتاد… چون من هیچ وقت یاد نگرفتم یه آدم برفی بسازم… همون جوری که هیچوقت یاد نگرفتم … بادباک هوا کنم….

دلم حسابی برای برف تنگ شده… کاشکی برف بیاد…. شاید امسال تونستم آدم برفی درست کنم.

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

وقتی شب … خسته دارین برمی گردین خونه می دونید چی می تونه بیشتر از همه روی روحیه شما تاثیر بدی  بذار؟ …. اتوبوسی که تمام شیشه هایش با برچسب های سرتاسری تبلیغ پوشیده شده … اینجوریه که شما  نمی تونید هیچ چیز ببینین…. اونموقع است که دلتون می خواد به آدمهای بی فکر بد وبیراه بگین …که حتی لذت نگاه کردن به کوچه و خیابان رو هم از شما گرفتن ….  بعد  دلتون تنگ می شه…برای دیدن چراغ های زرد بزرگراه بابایی… ساختمانهای بلندبالای شهرک های مختلف سر راه و حتی دیدن انبوه درختان جنگل لویزان و تاریکی محضش …تازه یادتون می افته برخی شبها که از اینجا رد می شید به معتادهایی فکر می کنین که در میان درختان بلند لویزان…. یا درحال تزریقن یا از خماری گوشه ای افتادن … یا از مصرف زیاد یا نرسیدن مواد، مردن…جنگل رو که نمی بینی  به اونها هم نمی تونی فکر کنی….وقتی هم که به محله خودت می رسی … از دیدن مغاز ها  و مردم و جنب و جوش همیشگیشون …محرومی….آخرش هم باید از روی عادت ایستگاه خودت رو حدس بزنی و پیاده شی …این موقع است  که می توانی سرت رو بالا بگیری و به هلال ماه که به تو لخند می زنه  بخندی….

دقت کردی  ماه چقدر مهربونه؟ اغلب شبها لبخندهای سخاوتمندانه ای تحویلت می ده …  اگر در طول روز کسی به روت نخندیده و خیلی چیزها رو،حتی دیدن جنگل رو ازت دریغ کردن…عوضش ماه در چندقدمی خونت داره به تو می خنده… سرت رو بالا بگیر و نگاهش کن…این لبخند و مهربونی به آدم انرژی می ده…

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

از اتفاق های بی نظیر و لذت بخش دنیا اینه که بعد از یک روز خسته کننده و …. در خونه رو باز کنی و ببینی یه فرشته کوچولو  توی خونه منتظره و داره بهت سلام کنه…. اونجاست که می تونی خستگی روز رو با بغل کردن اون فرشته از تنت به در کنی و با خیره شده به چشمهای ناب مشکیش … عشق زیبایی رو تجربه کنی

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

هر بار به نحوی … هر بار با اتفاقی….هربار با امتحانی….می فهمم که خدا چقدر عمیق و چقدر بی نهایت دوستم دارد!!!

کاشکی می فهمیدم …همین کفایت می کند… کاشکی….

×××××××××××××××××××××××××××××××××

پ.ن.1: چند وقتی می شد که اپیزودی ننوشته بودم. دلم تنگ شده بود…

پ.ن.2: بعضی از حرف ها و افکار رو نباید نوشت… چون ذهنیاتت رو که بنویسی ، عینی می شوند و می مانند. بعضی از حرفهارونمی شود گفت….یا نمی خواهی… یا نمی توانی و یا نمی دانی باید چه بگویی…. بعضی مواقع هم هست که دچار خود سانسوری می شوی…. اما بهتره مکانی رو برایش در نظر بگیری … شاید دلت خواست زمانی بگویی…. شاید هم هیچ وقت نگفتی …اما حداقل خاطرت  قرصه که جاش رو خالی گذاشتی….اپیزود اول از این دست حرفهاست.

نوامبر 14, 2010 at 6:31 ب.ظ. 12 دیدگاه

تجربه

بابا سینه پر از قصه ای دارند. قصه هایی که واقعیت اند.داستانهای آدمهای که برای ما تاریخ اند ، اما برای بابا خاطره و جزئی از زندگی. از «صادق هدایت » و » چوبک» بگیر تا «آیت الله بهشتی»، «آیت الله مطهری» و » آیت الله مفتح». آن موقع ها هم که جوان بودند مثل حالا خیلی گرد سیاست و بازی هایش نمی چرخیدند. اما مثل حالا چشمان بازی داشتند برای دیدن وقایع و حافظه ای بی نظیر برای ثبت آنها. انصافا که حافظه بابا حرف ندارد. بحث های سیاسی ، اجتماعی و … در خانه ما که در می گیرد، اصولا کسل کننده نمی شود.چون بابا عادت دارند داستانی حرف بزنند. ماجرایی واقعی، قصه یا خاطره ای را تعریف می کنند و بعد نتیجه گیری.

در ذهنشان وقایعی به صورت تصویری و حسی وجود دارد که من فقط خوانده ام. مثلا وقتی از بی عزتی یک ایرانی در ایران در مقابل یک آمریکایی می گویند ، هنوز هم می توانم درد را در چشمانشان ببینم. بابا می گویند که در عمرشان دو رژیم حکومتی را دیدند. دیدند که دو پاسبان سر مزد با هم دعوا کردند و یکی شان به دست خود پاگونش را ( که برای نظامی ها خیلی ارزشمند و مهم است ) کنده و رو به دیگری گفته است:» به اعلی حضرت توهین می کنی؟» و دیدند بحث دو روحانی را که یکی شان عمامه بر زمین نهاده و گفته:» به امام توهین می کنی؟» و این شده سنگین شدن یک کفه ترازوی دعوا به نفع آن کسی که بیشتر همراه زمان بوده است.

خاطرات بابا تاریخ اند. تاریخی به اندازه سن او .65 سال. و من چقدر تعجب می کنم که در این چند دهه ، به همین زودی، تاریخ در حال تکرار شدن است. وقتی خاطرهایشان را می شنوم اغلب می توانم برایشان در ذهنم نمونه ای امروزین تجسم کنم. در بحثها اکثرا حرفهای من و ایشان از یک مبنا ست.اما من دیدگاهی دارم و پدرم دیدگاه خود را. درد هر دومان یکی ست. اما ایشان چیزهایی را دیدند و تجربه کردند که من نه دیدم و نه تجربه کردم. نتیجه ای نمی گیرم از این جمله. اما مطمئنا همان طور که تاریخ برای ذهن من تکرار می شود، برای بابا هم تکرار می شود. ایشان هم می توانند چندین جوان را مثل من اما در گذشته نشان بدهند. با همین عقاید و استدلال ها و با سرانجا م های متفاوت.

×××××××××××××××××××××××

پ.ن: خواهشا فکر نکن این چند خط را نوشتم که برسم به این جبر که همیشه این دور بوده و هست. و هر چقدر هم که من و تو جستجو کنیم و بدانیم و گلو پاره کنیم، آخرش زندگی کار خودش را می کند. من خودم هنوز سر این چرخش تاریخی که برایش مثال نقضی پیدا نکرده ام، گیجم. جبر و تن دادن به این دور با معادلات من جور در نمی آید. اما دیدم آدمهایی  را که اکثرا رفته اند روی گردونه این دور. احتمالا پنجره ای که من دارم از پشت آن به این قضیه نگاه می کنم، جای بدی قرار دارد. باید باشند آدمهایی که به نحوی توانسته اند از این دور خارج شوند.

اکتبر 25, 2010 at 8:29 ب.ظ. 2 دیدگاه

نوشته‌های پیشین


وبلاگنامه

سلام
نامم فاطمه است. نامم مرضیه است. دو اسم داشتن مهم نیست ،این مهم است که پر می کشم وقتی به این فکر می کنم که هر دو نامم متعلق به یک نفر است.
درست یک روز قبل از روزی به دنیا آمدم که زمین خود را نفس زنان به وسط تابستان رساند. چنان دختر شکر گزاری نیستم اما، دوست دارم خدا را برای همه چیز شکر کنم. مثل همین فضا.
جایی که متعلق به من است.
بنایم بر این بود که آدرس این جا هم ، آدرس وبلاگم در بلاگفا باشد، چیزی که باور من است ، اینکه " خدا عاشق من است" اما نشد.عنوان را هم برای این موج گذاشتم که درست شبیه من است. پر از افت و خیز.
حرفهایم را رک می گویم. ممکن است برای مراعات خیلی چیزها حرفم را نزنم . اما وقتی خویشتن داری از دست بدهم حرفها قبل از آنکه خود بخواهم زده خواهند شد. ولی ...بعضی از حرفها هیچوقت و تحت هیچ شرایطی زده نخواهند شد و تبدیل می شوند به صداهای ذهنی من.

دیدگاه‌های تازه

مانیا در حالا…
medico در نت…
سبزانديش در نت…
مانیا در شاید بلقیس… شاید سل…
مسیا در به صرف پیاده روی به همراه هوای…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.