نوشتههای دستهبندی شده در ‘دوستانه’
شاید بلقیس… شاید سلیمان…
اوهم یکی از آن آدمهایی است که خیلی دوستشان دارم. راستش را که بگویم… یعنی اگر تو راستش را بخواهی و من هم راست جوابت را بدهم، من فقط یک عشق اردیبهشتی دارم. فقط یکی. دختری که از همه ما بزرگتر است و از همه ما هم کمتر دورنیاتش را بیرون می ریزد. دختری که طوفانی شدنش درست مثل حال و هوای اردیبهشت است.
درمورد این دوست ما هم مثل «حلیا» که همه جا باید متذکر شویم:» با «ح» بنویسید، در همه حال بای بگوییم که»سبا» را با سین بنویسد. می دانی به نظر من «سبا» خیلی بهتر از «صبا» است. صبا رفتنی است. می آید و می رود. اما سبا یک جای ثابت است. یک زمین.زمینی که می تواندباعث رویش بذر محبت باشد و دوستی. اگر روزی بخواهند با من مصاحبه کنند و از این سری سوالهای کلیشه ای بپرسند که مثلا من یه کلمه می گویم تو هر چیزی که به ذهنت می رسد بگو. برای «سبا» همیشه یک حس مشخص دارم. اگربگوید «سبا» می گویم «بلقیس». می دانی بلقیس از آن دست زنهایی است که دوستشان دارم. سبای خودمان هم برایم یادآور ملکه بلقیس و سرزمینش هست. و اگر بخواهم در مورد زندگی مشترک دوستمان دعایی بکنم باید دعا کنم که مردی مثل سلیمان نصیبش بشود.:)
می دانی ما 5 نفر درخیلی شبیه هم هستیم اما خیلی هم با هم متفاوتیم.سبا به نظر من متفاوت ترین است. گرچه من و او اشتراکات فراوانی دارم.اما من خیلی چیزهایش را دوست دارم.طرز نگاهش به دنیا را… کتاب خواندنش را… حرف زدنش را… رابطه اش را با برادرش «فرید»… و حتی سریال کره ای دیدن و بی حالی و بی حوصلگی های فصلی اش را…
«سبا»ی ما از آن دست دختر هایی است که باید بهشان بگویی»خانوووووووووووم» . به همین غلیظی. ولی مواقعی هست که کتک لازم می شود. اینقدر که دوست دارم از انگشت شصت پا آویزانش کنم. آنهم به یکی از کهنسال ترین درخت های خیابان ولی عصر. مواقعی که حالش خوب نیست اما نمی خواهد دلیلش را بگوید. آن مواقعی که زل می زند توی چشمهایت و با آن نگاه مخصوص به خودش جمله ای شبیه به این می گوید:»یه چیزی شده…ولی نمی گم… نمی تونم دلیلش رو بگم» وتو باید بی خیال دانستنش بشوی چون نمی گوید.
آن اوایل فکر می کردم با این رفیق درون گرا بدجور کنار بیایم. اما این روزها… این ماهها خیلی بیش از پیش دوستش دارم.
تولدت مبارک تنها عشق اردیبهشتی من. به همراه یک دنیا آرزوهای خوب و بلند بالا
.
.
.
.
.
پ.ن: دوستان نظر نگذراند که اشتباه کردی و دو عشق اردیبهشتی داری و «حکیمه بانو» را فراموش کردی. برای من «حکیمه بانو» شروع محبت و گرما است. 31 اردیبهشت را بیشتر خرداد می دانم و گرمی را برایم تداعی می کند. در صورتی که اردیبعشت همیشه برایم… حس خنکی و لذت به همره داشته است.
بازهم…
می بینی ؟!… نه می خوام ببینم توجه داری؟…گرچه توجه داشتنت خیلی دردی رو دوا نمی کنه…اما حداقل من که می تونم کلافگیه خودم رو اینجا فریاد بزنم….ها؟ چرا گوشهات رو می گیری؟ خیله خوب… داد نمی زنم …آروم می گم…
من نمی دونم چه سریه که هر موقع قراره یه اتفاق مهم تو زندگیه آدم بیفیه… یه عالمه موضوع پیش میاد که آدم هی سرش شلوغ بشه…. چیه؟باز حرف از «اتفاق مهم » شد… ذهن های مستعدتون رفت سره قضیه ازدواج؟…آخه مگه هر «اتفاق مهمی» ، ازدواجه؟…. گرچه این بار این دم دسترین حدس ، درسته…. بله مشکل ازدواجه…
آقا من نمی دونم….هنوز چند روزی از اون دو پست تاریخی نگذشته که ما هی باید از این ور و اون ور حرف ازدواج بشنویم و از درس و کنکور که همان «اتفاق مهم » است ، بفتیم. چندی پیش مجلس عقد یکدانه پسرعمو بود… یک ماهی ست درگیر ازدواج یکی از دایی زاده ها هستم… چرا من؟ چون عروس… هم دانشگاهی ماست…و جالب اینجاست که من مامور شدم به تحقیق… فکرش را بکن…مـــــــــــــــن!!!! البته ثمر بخش شد و امشب هم رفته بودیم بله برون….من هم به عنوان یه عنصر مهم دعوت بودم ….تازه از همه اینها که بگذریم ، می رسیم به بحث ازدواج «علیرضا «خان…برادر گرام…این یکی دیگر از همه دیوانه کننده تر است… وقتی همچین بحثی زیر گوش من در جریانه… هی بحث خواستگاری…. این هفته اینجا خواستگاری.. هفته بعد اونجا و…
دوستان هم که خدا خیرشون بده…هی چپ و راست خبر ازدواجشون…می رسه…واقعا فکر نمی کنن…بقیه ممکنه دچار تالمات روحی بشن؟ …البته منظورم از دوری دوستانه ها….
کی می گه آدم نمی تونه به کسی که خیلی دوستش داره غبطه نخوره؟ کی یه همچین اجازه ای رو صادر نکرده؟ بگو من می رم باهاش باهاش یه جلسه مطبوعاتی می ذارم. … این تالمات روحی از همین جا ناشی می شه دیگه.دارم می گم » غبطه» تو داری تو ذهنت می گی :« حسودیش شده… اونم به کسی که خیلی براش عزیزه.» اصلا آره… حسودیم شده… خب حسودی داره دیگه تو بگو حسودی نداره؟ اینکه خانواده محترم و بسیار خوبی بعد از دو ســـــــــــــــــــــــــال باز هم بخوان قدم رنجه بکنن خونه شما برای امر خیر حسودی نداره؟ اینکه اینقدر خوب بودی که بعد از دوسال هنوز تو ذهن اون خانواده موندی و دوباره دارن اقدام می کنن…. حسودی نداره؟ چی؟ واقعا فکر کردی من به این قضیه خواستگار داشتن دارم حسودی می کنم؟!!!!!!!! سخت در اشتباهی جان خواهر! من دارم به اینهمه خوبی و فهم و شعور و ….(= یه عالمه صفتهای خوب) حسودی می کنم که باعث شده… این رفیق شفیق ما در اذهان ماندگار بشه…. حالا بگو حسودی نداره….
تازه فقط هم حسودی نیست که من رو به جلز و ولز و جزع و فزع انداخته که… هر بار که یه همچین امری پیش میاد…من هی باید دست به دعا ببرم که «بله » ای از زبان دوستمان درنیاد… بابا خب منافعم در خطره… تو اصلا اسمش رو بذار خودخواهی و منفعت طلبی به جای حسودی… خب اگه یه اتفاقی بیفته من چه جوری برم دانشگاه و برگردم خونه؟ هان؟ خجالت بکش … چرا به من می گی تنبل ؟مساله اینکه من از تنهایی برگشتن خوشم نمیاد. همین.
همکلاسی سلام…
آخر های شهریور که می رسد، دلم هوایی می شود. آنهم ناجور. همان روزهایی که اولین بادهای پاییزی سرخوش و شیطون تو ی خیابونها سرک می کشند، دل من هم بی قراری می کنه. هرچی بهش میگم که بچه بشین اینقدر ورجه وورجه نکن. یه دقیقه آروم بگیر، گوش نمی کنه. همش در حال این پا و اون پا کردن.
دلم هوایی مدرسه است. بچه هم که بودم ،همین طوری بودم. عاشق مدرسه بودم. البته بگم از خرداد لحظه شماری می کردم برای پایانش اما ، از اواخر تیر بازهم نق می زدم به 6 نفر مابقی خانواده که مدرسه ها کی باز می شوند؟
×××××××××××××××××××××××××××××××
سالهای دبستان سالهای خوبی بود. حتی همان سال اول که یکی دوماهی نرفتم مدرسه. ولی خب آن موقع ها «مهدیه بانو » کلاس پنجم بود و من از درس ها و پلی کپی ها عقب نمی مانم. کمی که بزرگتر شدم، افتادم توی خط روزنامه دیواری و نوار رنگی دورش و مطلب و از این حرفها. تازه آن موقع ها توی گروه تواشیح هم بودم. دوست داشتم نماینده بشم و هی پای تخته ستون «بدها» و » خوبها» رو بنویسم. چه لذتی می بردم. ولی لذت هیچ چیز به اندازه بازی لی لی و روزنامه دیواری نبود.
و من چقدر دوست داشتم این شعر را:
اولی ها شلخته
دومی ها پا تخته
سومی ها پلیسن
چهارمی ها رئیسن
پنجمی ها رفوزه
یه وری می رن تو کوزه
×××××××××××××××××××××××××××××××
سالهای راهنمایی…. سالهای سرود و نمایش و بازهم روزنامه دیواری…. در سرود که یکی دوبار در منطقه مقام آوردیم و هنوز تقدیر نامه اش را دارم. یادم می آید سال دوم راهنمایی به مناسبت دهه فجر ترتیب یک نمایش را دادم. چقدر فکر می کردم کار بزرگی می کنم. نمایشنامه نویس، کارگردان و بازیگر نقش اولش خودم بودم. قصه یه دختر انقلابی بود که در زندان ساواک به سر می برد. من نقش دختر را داشتم و سه نفر دیگر، نقش سه دیوار زندان را… دختر در زندان با دیوارها حرف می زد و از آرمانهایش می گفت. همچین با شور. مقادیری هم جیغ و فریاد داشت . از این اطوارها که این تئاتری ها میان. دیوارها هم نقش موثری داشتن و یکی دو جمله می گفتن.مونده بودیم چه طوری این سه تا آدم رو شبیه دیوار کنیم. امکانات هم که نداشتیم. آخر سر گفتیم بچه ها از چادرهایشان استفاده کنند. به این صورت که کش چادر را به گردن بندازن و دو طرف چادر را با دست بگیرن. خلاصه جالب بود. بماند که بعدش بچه ها کلی مسخره بازی درآوردن و من هم که آن موقع ها ناجور بهم بر می خورد با قیافه عنق منکسره ام که این روزها هم گاهی سراغم می آد، کلی از کارم دفاع می کردم.
×××××××××××××××××××××××××××
سالهای دبیرستان خوب بود. درگیری من برای انتخاب رشته که تحت تاثیر «حمیده بانو » و «مهدیه بانو» می خواستم برم سراغ فنی و حرفه ای و رشته نقشه کشی ساختمان . اما بعد که مامان دودلی ام را دید گفت که اگر فکر می کنی در رشته انسانی موفق می شی برو همان رو بخون و من وارد انسانی شدم.
سالهای اول و دوم را مشغول پروژه «پرسش مهر » شدیم. سال اول درباره راهنمایی و رانندگی بود و سال دوم درباره «محبت» سوال دقیقش را یادم نمی آید. سال اول کار به موعد مقرر نرسید تازه روزی که می خواستیم برویم محل اجلاس سران برای اختتامیه، معلم پرورشی مان کار را شخصا نشان «خاتمی» داد. آن روز من برای اولین بار رئیس جمهور را از نزدیک دیدم.
در پروژه سال بعد هم سه یا چهار داستان کوتاه از من چاپ شد. یکی اش را با یکی از مناجاتهای دکتر چمران نوشتم و دیگری هم درباره شیری بود که از بچه خرگوشی مراقبت می کند و جلوی بقیه شیرها که می خواهند او را بخورند، می ایستد.
سالهای دبیرستان ، سالهای ماجراهای عاشقانه و چاخان و خالی بندی بود .
«…. وای نمی دونی… سرمو بلند کردم دیدم زل زده به من… برای اینکه پررو نشه ، همچین با اخم نگاش کردمو و رومو برگردوندم.»
» نشسته بودم روی نیمکت که یهو دیدم یه دسته گل اومد تو بغلم و بعدش «سهیل » اومد کنارم نشست.»
» «حمید» اهل اکس و پارتی هست ، اما جرئت نداره به من دست بزنه. اون دفعه ای که با هم رفته بودیم سفره خونه ، آب پرید تو گلوم با کیف پولش زد پشتم.»
«این عکس رو می گیرم ، بدم به «داریوش» با خودش ببره کانادا… » تیپ زده بود مثلا با شال مشکی و مانتوی مشکی و آرایش
ومن اصولا در برخورد با ماجراهای دوستانم نقش ترساننده و نصیحت کننده داشتم.»بهش نخند»، » کلا بهش کم محلی کن.»، » شماره ازش نگیر»، » چرا شماره رو گرفتی…؟ حق نداری زنگ بزنی»
با دوست صمیمی آن سالها می رفتم برای خرید کادو که همیشه هم از گران بودنش حرص می خوردم. با همه اینکه از اول هم می دانستم دوستم و فامیلشان به هم نمی خورند اما دوست داشتم که به سرانجام برسند، اما این روزها چند ماهی ست که رابطه چند ساله شان را قطع کردند.
من مجموعه ای از این داستان ها در ذهنم دارم. تازه من دوران راهنمایی و دبیرستان را در مدارس «سپاه» طی کردم. در شهرکی که ساکنانش را اساتید کارمندان و کارکنان » دانشگاه امام حسین(ع)» تشکیل می دادند.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
مشکلات تربیتی بچه ها و بعضی از رفتارهایشان و دروغهایشان در مسائل عاشقانه که یکی یکی رو می شد ( البته بهتر است بگویم: نوع متفاوت زندگی و تربیت آنها با نوع زندگی و تربیت من) من را از گذراندن پیش دانشگاهی در موسسه جدیدی که کنار مدرسه مان تازه شروع به کار کرده بود ، منزجر می کرد. اما هیچ وقت پشیمان نیستم که رفتم و هنوز هم قیافه آن شهرک نکبت را تنها برای دیدن آدمهایی تحمل می کنم که بهشان تعلق خاطر دارم.
اولین یا دومین جلسه کلاس با»آقای غضنفری» که هم مشاورمان بود و هم دبیر ریاضی و اقتصاد، دیر رسیدم . رفته بودم زیر باران و سرتا پا خیس. کلی از این کار لذت می برم .وقتی رسیدم خندید و گفت:»آدمهای خاص می رن زیر بارون» فکر کنم گفت «خاص». کلی تاثیرات خوب دارد این مرد در زندگی ام. با اینکه شاید این روزها مثل آن سال برایم عزیز نباشد و مثل آن سالها حرفش را تمام و کمال قبول نکنم…اما هنوز هم حرف ها و راهنمایی هایش برایم موثر هست و هنوز هم راهنمایی اش را می گیرم.شاید خودش نداند بعضی از حرفهایش هنوز هم در گوشم می پیچد. بسیار خوب من را می فهمید و بی آنکه من حرفی بزنم با آن دست خط ریز و زیبایش چند خطی برایم در دفتر برنامه ریزی می نوشت و من می فهمیدم که حالم را می داند و اینطور من را تا پای کنکور رساند. خدا اجرش بدهد. آن سال یک پسر پنچ شش ساله داشت و سال بعدش خدا دختری بهش داد. هیچ وقت خانمش را ندیدم … یک بار با بچه ها سبد گلی برای خانمش فرستادیم و من نوشته روی کارت را پشنهاد دادم که:»سرکار خانم، ممنون از صبوری تان» احساس می کردم و می کنم هیچ چیز جز صبوری این زن اینقدر قابل تقدیر نیست.زنی که هر روز باید پاسخگوی تلفنهای شاگردان دختر شوهرش می شد. آنهم شوهری جوان که اختلاف سنی اش با شاگردانش به 15 سال هم نمی رسید و بچه های مرد ندیده ما که هر کدام روزی عاشق بودند و بعدها هم که بزرگتر شدم شرح یکی دوتا از این ماجراها را از خود استاد شنیدم . روزی که حرف از سختی بسیار کارش بود. خدا اجرشان بدهد.
×××××××××××××××××××××××××××××××
واما دانشگاه….. محیط کوچک دانشگاهمان. من دوست زیاد داشته ام اما باید بگویم با این 4تا گیلاس بیشتر از همه دوستانم افق مشتر ک دارم و بیشتر از همه شان دوستشان دارم. هر کدام را به نوعی. دلم می خواهد روزهای گاهنامه » بابا آدم » برگردد که هردفعه موقع فروش باید می گفتیم که نامش به چه معنی ست. دلم بازهم بارها و بارها نشستن در نمازخانه تا آخرین ساعتهای کار دانشگاه را می خواهد. و اولین جمشیدیه ای که رفتیم.
«آقای تفرشی» و مطرح کردن جلسات. فکر نکنم تا آخر عمرم آن دو تا پیش جلسه را فراموش کنم. بحث سر مدیر جلسه.
«معصوم» که شد مدیر جلسه و از همان روزها کار سختش شروع شد… هی کپی گرفت و کار کرد و خلاصه بیشتر مسائل جلسه روی دوش او بود.»آقای تفرشی» و پیشنهاد تفسیر قرآن که فکر کنم به خاطر این پیشنهاد شونصد هزار بار از ایشان تشکر شد. خاطره ها که پای ثابت جلسه بودند . و توی حرف هم پریدنها که بعد از سه سال و اندی هنوز درست نشده. بحث های سیاسی که من و » حکیمه» مخالفش بودیم، تقریبا. آن جلسه چندین ساعته بعد از انتخابات و ناجور شکه شدن من از تعجب دوستان من باب اینکه من به » میر حسین» رای داده ام. دادم درآمد آن روز.
بگذریم از جلسه ها که من بسیار دوستشان دارم. جمعمان را . افکارمان را . دغدغه هایمان را .حدودمان را و فضایمان را. گرچه زمانی مثل اوایلش و مثل حالا دوستش نداشتم. و در همان زمان چقدر این رفیق شفیقم را ناراحت کردم و حرص دادم. در این رابطه سر بزنید به وبلاگ » نون و القلم» که قرار بود شرح جلسات ما باشد. چند روز پیش آنجا بودم و از خنده پهن شده بودم روی صندلی ام. از دست این «مریم خانوم» با آن صورت جلسه های شاهکارش. مخصوصا شرح آن جلسه ای که درباره جانورشناسی و گربه ها بود .
در کنار همه اتفاقهای خوبی که جلسه داشت باید از اتفاق خوب آشنا شدن با » مریم » یا به قولی » خانوم علوی 2″ بگویم. دختری که اول از همه تن صدایش نظر مرا جلب کرد. «مریم» هم از آن کشفهایی ست که من دوستش دارم.
دانشگاه و اتفاقاتش پستهای سریالی می خواهد.
×××××××××××××××××××××××××××××××××××
بازهم دلم هوای دانشگاه را کرده…. و دعا کن که مهر سال بعد بازهم راهی دانشگاه باشم… باشیم. ناراحت می شوم خیلی اگر مهر سال بعد من کفش و کلاه نکنم برای دانشگاه.
×××××××××××××××××××××××××××××××××
پ.ن:
بیچاره»کورش»
یکی روزی می گوید بخواب که ما بیداریم و این روزها کسی را کورش زمان می خوانند.
دیدگاههای تازه