نوشتههای دستهبندی شده در ‘دلی’
نت…
نزدیکه که یا مودمم رو از پنجره پرت کنم بیرون… یا شارژر لب تاتم رو گم و گور کنم
*****************************************
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شکست…
تا همین یکی دو ساعت پیش اینقدر عصبانی بودم که به راحتی می تونستم یک عدد آدم رو بکشم. یک آدم خاص.
آدمی که به خودش اجازه می ده تا به یه نفر دیگه، یکی که بالغه و عن قریبه که 30 سالگی رو رد کنه بگه:» تو نمی فهمی»
چقدر راحت می تونیم همدیگه رو تحقیر کنیم.
پاپیون
امروز توی مترو از بین جمعیت زیاد خانم های دستفروش … جنس یکی شون نظرم رو جلب کرد… یه دختر به شدت مد روز که من متعجب بودم چرا دسفروشی می کنه؟
چی می فروخت؟ گل سر… از این گل سرهای جفت فانتزی… یه جفت خریدم… دوتا گلسر که روش دوتا پاپیون صورتی با خالهای سفید چسبونده بودن…خریدنشون باعث خوشحالیم شد… و نگاه کردن بهشون بهم حس خوبی می ده…
یکی دور روز بعد شاید به دست «حلیا» کشف شدن. البته او استفاده کنه بهتر از اینه که من بذارمشون جلوی آینه و هی از دیدنشون به وجد بیام.
خوشحال شدن با چیزهای کوچیک رو خیلی دوست دارم… بهم یادآوری می کنه که چقدر راحت می شه خوشحال بود…حتی وقتی که شرایط برای خوشحال بودن مهیا نیست.
***************************
امشب فیلم «پسر آدم، دختر حوا» رو دیدم…با نمک بود…. هم «حامد کمیلی» و هم»مهناز افشار» از قالبهای همیشگی لوس بیرون اومده بودن. البته افشار شبیه «آتش بس» بود… اما …می دونی … من همیشه «رامبد جوان » و اداهای مخصوص به خودش رو دوست داشتم.
قبلی زنده تر بود..البته شاید
سه تارش … مدتهاست که در سه کنج دیوار اتاق خوابش ، منتظر ایستاده تا بازم در دستاش جا بگیره… نمی دونم دیگه چرا دلش نمی ره که اون سه تار رو بگیر تو دستاش و «امشب در سر شوری دارم» رو بزنه.
××××××××××××××××××××××××××
پنجشنبه ای وسوسه شدم یه بسته مداد رنگی 24رنگی بخرم…بعد یادم افتاد م که استعداد نقاشی م همچین تعریفی نداره….و بعد احساس کردم چقدر دلم می خواهد دوباره «مهدیه بانو» رو پشت سه پایه نقاشی ش ببینم که در حال کشیدن سر یه اسب خوشگل بامرکب ه. خیلی وقته مدام غرق در صفر و یک و برنامه نویسی شده .
××××××××××××××××××××××××××
پنجشنبه رفته بودیم بهارستان و سپهسالار که کفش بخریم…همین جوری داشتیم می رفتیم که من یهو متوجه شدم آدمهایی که داخل مغازه بودن همه به بیرون زل زدن…بعضی ها به ویترین نزدیک شده بودن. و من احساس می کردم که حرکات اطرافم کند شده…رد نگاهشان را که گرفتم رسیدم به خیابان شلوغ و چند ون و یکی دوتا اتوبوس پر از سرباز …نه سرباز عادی…ویژه هم نبودن البته.درست نمی دانمم اسمشان چی بود. و در دل دعا کردم خدا بخیر بگذراند…. اتوبوس ها و ون ها چیز جالبی برای دیدین نداشتن… اما عکس العمل مردم …
×××××××××××××××××××××××××
«حسنی «باربی دارد… مثل خیلی از بچه ها و علی رغم تعداد بیشتر ی از بچه ها.یکی از این باربی هایش مثل اکثر باربی ها قد بلند ه. با موهای بلو ند و بلند. باربی ش مثل این شخصیت های کارتونی والت دیسنی و مثل اکثر عروسکها لباس قشنگی داره. یک پیراهن با دامن پفی به رنگ صورتی. امروز از «حسنی» پرسیدم که من رو بیشتر دوست داره یا باربی رو؟ با اون چشمای مثل خورشید ش که پر از برقه نگام کرد و با خنده گفت:» باربی رو»
خوشحالی
من تا به حال در اینجا از حس های متفاوتم گفته ام…. در واقع شما رو در انواع حسهایی که داشتم شریک کردم… در غم… در شادی… در سرگردانی…در سر دوراهی…در احساس حماقت…اصلش اینه که برای همینه که… یعنی یکی از دلایلی که سعی می کنم خواننده های اینجا رو محدود نگه دارم(اگه بشه) همینه… همینه که بتونم بعضی از حس هام رو باهاشون شریک بشم….
امشب یه حس خیلی خوبی دارم…. یه جور خوشحالی… یه خوشحالی خیلی خوب… چهار پنج سال پیش این حس… مجموعه ای از حسهای بد بود… مجموعه ای!… نزدیک دوسال است که دیگر مجموعه نیست و کم کم هم از آن حس های بد کاسته شده… امشب خیلی خوشحالم… و دلم میخواهد…خوشحالی ای رو که ته قلبم هست بنشانم ته دلت…
برای این خوشحالی کلی خدا رو شکر کردم… با اینکه از توان بنده خارج که شکر نعمتهای بی حدش رو به جا بیاره… به اندازه تمام قطره های باران شکرش گفتم…شکر کردم و از خدا خواستم که این سیر رو به جلو هر چه بهتر و سریعتر ادامه پیدا کنه…
تو هم از طرف من از خدا تشکر کن و دعا کن.
×××××××××××××××××××××××××××××××
سال کنکور ما اسباب کشی کردیم…. چند خیابانی آمدیم پایین تر… خانه قبلی ما که مرا از بیست روزگی دیده بود،خانه بسیار خوبی بود…دوستش داشتم…طبقه سوم خانه دوتا اتاق داشتیم… یکیش آرایشگاه مامان بود و دیگری یک اتاقی بود که ما بهش می گفتیم»اتاق بالا»
خانه ما کوچک نبود …اما گاهی جا برای 5 تا بچه کم می اومد… بنابراین دو خواهر ارشدمان که به سن جوانی رسیدند…اتاق بالا رو محلی کردند برای مطالعه درس…با دوتا میز تحریر قدیمی…آن روزها اتاق بالا و پشت بام خانه….محل خلوت ما بود… این سنت بعد از دو خواهر ارشد به من و «مهدیه بانو»رسید و سر یکدانه برادر هم بی کلاه ماند…. ساعتهای زیادی از سال کنکور من در اتاق بالا گذشت.
اکثر خوردنی هایی هم که به مقدار زیاد خریداری می شد در اتاق بالا ذخیره می شد… هم به خاطر یک یچخال موجود در آنجا و هم به خاطر سردی هوا ی آنجا….آن سال بابا یک گونی گردو با پوست خریده بودند… که خوراک شبهای من بود… می گذاشتمش زیر پایه صندلی و صندلی رو فشار می دادم… می شکست…چه لذتی داشت….
در این اتاق بالا من لحظه های خیلی خوبی رو سپری کردم…. اما لحظه های خیلی بدی رو هم سپری کردم که هیچوقت از یادم نمی ره…مثل یک شب که سرم روگذاشته بودم روی میز و خوابم برده بود وکابوسی دیدم که هنوز هم با تمام اجزا به خاطرش دارم…
اینجور صحنه های بد در زندگی همه وجود دارد…و البته صحنه های خیلی خوبی هم هست که هیچ وقت از خاطر آدم نمی ره…مثل خاطره امشب و خوشحالی که در دل من نشاند…. امشب خدا رو شکر می کنم که به جای آن صحنه های تلخ لحظات خوب است که انشالله بیشتر می شود.
بوسه
گاهی اوقات دستی آنقدر ارزشمند می شود … که تو باید بر تک تک سر انگشتانش بوسه بزنی و بعد آن دست گران ِ گرم را ، با تمام مهرت در دستانت بفشاری…
×××××××××××××××
استاد فرشچیان بی نهایت دوستنداشتنی ست … و ماندگار… آخرین تابلویش را امروز رونمایی کردند… تابلویی که یک سال ونیم برای کشیدنش وقت صرف کرده است… شاید صرف چنین وقتی برای کشیدن یک تابلو ، آنهم برای استادی چون فرشچیان ، عجیب به نظر برسد… اما وقتی خوب فکر کنی … می بینی … یک سال و نیم صرف وقت برای ترسیم تشیع، وفا، ادب ، بندگی و دلسپردگی مردی که مظهر عشق است، شاید کم هم باشد.
تابلوی «پرچمدار حق» ترسیم ِعباس ِ علی ست… لحظه ای دستانم بر روی این صفحه کلید ماند تا بتوانم احساسم را درباره این مرد، بریزم در کلمات اما نمی شود… از امروز این پیر ِ اهل ِ دل ِ هنرمند ِ دوستداشتنی را خیلی بیشتر دوست خواهم داشت.
فرشچیان، «پرچمدار حق» را اهدا کرده است به موزه آستان قدس رضوی… و چه صفتی برازنده تر از این برای حضرت عباس (ع).
××××××××××××××××××××××××
×××××××××××××××××××××××××××
پ.ن: عکس تابلو را از خبرگزاری مهر گرفتم. عکسی بهتر از این پیدا نکردم.ببخشید دیگر…
×××××××××××××××××××××××××××××
بعدیه:
دلم می خواد که » موج ، کمی بالاتر» رو به روز کنم. وقتی این روزها… چهارمین جشنواره روزی روزگاری جوایزش روبه برگزیدگانش اهدا کرده… طبق سیاق دوره های قبل به صورت خصوصی… مکان نداشتن … و قرار بود این اهدای جوایز اول پاییز انجام بشه… «سعید طباطبایی» که هم نویسنده است و هم این دوره دبیر جایزه بود… از اواخر زمسنان پارسال مشغول این دوره جایزه شد و تا همین یکی دوماه پیش هر موقع تماسی باهاش داشتم ،سرش شلوغ بود… دفعه آخر که تماس گرفتم برای مصاحبه گفت که این اواخر همیشه موقع هایی زنگ می زنم که او گرفتار است و از این بابت شرمنده…. این جایزه روزی روزگاری … کلا با پول صاحبانش می چرخه… کارشان بسیار سخت است… دلم می سوزد… و این شرح مصیبت اکثر جوایز ادبی خصوصی ایرانی ست.
دلم می خواست بنویسم از جایزه جلال که دوم همین ماه برگزار شد و باز هم در شاخه داستان برگزیده نداشت… سومین دوره بود… یک جایزه دولتی…
دلم می خواست بنویسم از رمان » یوسف آباد خیابان سی سوم» نوشته سینا دادخواه … که جوان خوش فکری ست… و کتابش این روزها در نظر سنجی مردمی جایزه روزی روزگاری از کتابفروشها برگزیده شده و همراه 6 کتاب دیگر نامزد یازدهمین دوره جایزه منتقدین و نویسندگان مطبوعات شده است…و با توجه به آمار فروش داستان و کتاب در ایران باید بگوییم کتاب پرفروشی هم بوده…
دلم می خواست بنویسم از » یاسر نوروزی » و برنامه های خوبش در رادیو «ایران صدا» و سایت «هزار کتاب» …
دلم می خواهد با تک تک اینها یک پست جدید بنویسم برای آن یکی منزلگاه… اما نمی شه… وقت می خواد و … که نیست…
رها
فردا مجهولی ست که هیچ زمانی معلوم نمی شود… سخت ترین معادله ریاضی جهان… اما همه معادله ها زمانی حل می شوند.فردا، فردا می شود امروز و دیگر مجهول نیست…معلوم می شود… ولی باز فردایش مجهول است….و همین طور ادامه خواهد داشت… خوبی اش این است که خیلی هم به مسئله های خط کشی شده و محدود ریاضی نمی مانند….و برعکس خیلی از معادله های ریاضی که راه مشخصی برای حل کردنشان وجود دارد…تو می توانی هرجور که دلت خواست فردا را حل کنی… فقط باید مواظب باشی…
×××××××××××××
رهایی…حس قشنگی ست….حس آرامش…البته از نوعی…….
×××××××××××××
می دانی خودم هم وقتی چشمان خندان و شادم را در آینه می بینم انرژی می گیرم…بعد فکر می کنم…برای چه نباید شاد باشم ؟…برای چه باید نارحتی ،سردی، عصبانیت، بعض و…. مردمک چشمانمان را تیره کند؟ چرا ؟ چرا برقی را که از شادی در چشمانمان پدیدار می شود از دیگران دریغ می کنیم؟….
ولی نمی شود که همیشه هم شاد بود…بلاخره آدم است و غصه هایش و دردهایش …
امروز سوار اتوبوس بودم که خانومی سوار شد…بلند بالا بود و از ظاهرش می شد برآورد کرد که متولد دهه چهل است و تیپش کارمندی بود… دستانش هم به گمانم به زنان کارکرده می خورد…کمی از موهایش که از زیر مقنعه اش بیرون زده بود سفید شده بود…مثل مش پلاتینی…. ولی به محض اینکه از پله های اتوبوس بالا آمد… فضای اتوبوس غمگین شد….با اینکه از چشمان رنگی خوشم نمی آید …اما چشمان سبز اون خانوم زیبا بود و چشمان کودک چند ماهه زیبایی که در آغوشش بود هم به همان رنگ بود… نمی دانم بچه اش بود یا نوه اش…..دور مردمک چشمان سبز خانومه قرمز بود..گریه کرده بود….بدی آدم های خیلی سفید همین است…. چشمها و دماغ سرخ آبرویشان را می برد….نمی دانم چه دردی بود که کاسه صبرش را لبریز کرده بود و آرام آرام در اتوبوسی که خلوت هم نبود گریه می کرد…. بغضم گرفته بود…. دلم می خواست همپای گریه اش اشک شوم…سعی می کردم نگاهش نکنم که که خجالت نکشد …چندین احتمال را برای ناراحتی اش تصور کردم… دلم نمی آمد ازش بپرسم…حال بدی داشت …پیاده که شدم برگشتم تاببینم آیا هنوز گریه می کند یا نه که پرده های کشیده شده اتوبوس نگذاشت…. تا چند ساعتی کسل بودم…و تنها کاری که از دستم بر می آمد دعا بود…. اون کوچولوی نازنینی که بغلش بود … گریه هاش رو نمی دید…وگرنه غمگین می شد… فکر کن… اگه شاد بود…اگه چشماش قرمز نبود… اگه بغض خفه اش نمیکرد…چقدر می تونست از بودن با بچه اش یا نوه اش احساس لذت بکنه…
این دردهای کوچک و بزرگ نمیگذارند آدمها همیشه شاد باشند… هر وقت شادی و سرحال …برو جلوی آینه ….خیره شو به چشمانت… ببین چقدر زیبا شدی… ببین چقدر انرژی و زندگی در چشمانت موج می زند…سعی کن آنها را ثبت کنی در ذهنت تا وقتی ناراحتی ….وقتی بعض داشت خفه ات می کرد وقتی حالت داشت از همه چی بهم میخورد…یادت بیاد که یه روزی شاد بودی…خیلی…. پس بازم می تونی… .
شاید،این روزها….
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
برف بازی زیاد کردم. چندباری هم برف پارو کردم. مدرسه مان همیشه بیشتر از دوروبر خونمون برف می اومد. تقریبا بالای کوه بود… عاشق این بودم بعد از یه شب که آسمان تمام مدت باریده … صبح زود برم مدرسه …. حیاط پوشیده از برف رو سیر کنم ….می دونی تو همچین روزی لذت بخش ترین حرکت چی بود؟ برف بازی؟ دلمون نمی اومد بااون برفهای دست و پا نخورده و یک دست برف بازی کنیم… اما عوضش لذت بخش ترین تفریح در همچین روزی دراز کشیدن روی برفها ست… آسمان دیدن دارد در این حالت…. بعد هم که بلند می شی … نقش تنت بسته شده روی برفها…
هیچ وقت نتونستم …یه آدم برفی درست و حسابی درست کنم…. آروز به دلم موند که یه آدم برفی بزرگ ، قد خودم درست کنم…دوتا دکمه بزرگ به جای چشمهاش بذارم….یه هویج به جای بینی… خیار رو حلقه حلقه کنم و زیر بینی ش با اون حلقه ها یه هلال درست کنم به جای لبخندش… بعد نوبت می رسید به کش رفتن یکی از کلاه های «علیرضا» که بذاریم روی سرش و احتمالا شال گردن یکی از خواهر ها برای دور گردنش… مرحله آخر اما… مهمتر از همه بود…. دوست داشتم کنار آدم برفی بایستم ، دستم رو بندازم دور گردنش و با هم یه عکس یادگاری بگیریم… اما این اتفاق هیچ وقت نیفتاد… چون من هیچ وقت یاد نگرفتم یه آدم برفی بسازم… همون جوری که هیچوقت یاد نگرفتم … بادباک هوا کنم….
دلم حسابی برای برف تنگ شده… کاشکی برف بیاد…. شاید امسال تونستم آدم برفی درست کنم.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
وقتی شب … خسته دارین برمی گردین خونه می دونید چی می تونه بیشتر از همه روی روحیه شما تاثیر بدی بذار؟ …. اتوبوسی که تمام شیشه هایش با برچسب های سرتاسری تبلیغ پوشیده شده … اینجوریه که شما نمی تونید هیچ چیز ببینین…. اونموقع است که دلتون می خواد به آدمهای بی فکر بد وبیراه بگین …که حتی لذت نگاه کردن به کوچه و خیابان رو هم از شما گرفتن …. بعد دلتون تنگ می شه…برای دیدن چراغ های زرد بزرگراه بابایی… ساختمانهای بلندبالای شهرک های مختلف سر راه و حتی دیدن انبوه درختان جنگل لویزان و تاریکی محضش …تازه یادتون می افته برخی شبها که از اینجا رد می شید به معتادهایی فکر می کنین که در میان درختان بلند لویزان…. یا درحال تزریقن یا از خماری گوشه ای افتادن … یا از مصرف زیاد یا نرسیدن مواد، مردن…جنگل رو که نمی بینی به اونها هم نمی تونی فکر کنی….وقتی هم که به محله خودت می رسی … از دیدن مغاز ها و مردم و جنب و جوش همیشگیشون …محرومی….آخرش هم باید از روی عادت ایستگاه خودت رو حدس بزنی و پیاده شی …این موقع است که می توانی سرت رو بالا بگیری و به هلال ماه که به تو لخند می زنه بخندی….
دقت کردی ماه چقدر مهربونه؟ اغلب شبها لبخندهای سخاوتمندانه ای تحویلت می ده … اگر در طول روز کسی به روت نخندیده و خیلی چیزها رو،حتی دیدن جنگل رو ازت دریغ کردن…عوضش ماه در چندقدمی خونت داره به تو می خنده… سرت رو بالا بگیر و نگاهش کن…این لبخند و مهربونی به آدم انرژی می ده…
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
از اتفاق های بی نظیر و لذت بخش دنیا اینه که بعد از یک روز خسته کننده و …. در خونه رو باز کنی و ببینی یه فرشته کوچولو توی خونه منتظره و داره بهت سلام کنه…. اونجاست که می تونی خستگی روز رو با بغل کردن اون فرشته از تنت به در کنی و با خیره شده به چشمهای ناب مشکیش … عشق زیبایی رو تجربه کنی
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
هر بار به نحوی … هر بار با اتفاقی….هربار با امتحانی….می فهمم که خدا چقدر عمیق و چقدر بی نهایت دوستم دارد!!!
کاشکی می فهمیدم …همین کفایت می کند… کاشکی….
×××××××××××××××××××××××××××××××××
پ.ن.1: چند وقتی می شد که اپیزودی ننوشته بودم. دلم تنگ شده بود…
پ.ن.2: بعضی از حرف ها و افکار رو نباید نوشت… چون ذهنیاتت رو که بنویسی ، عینی می شوند و می مانند. بعضی از حرفهارونمی شود گفت….یا نمی خواهی… یا نمی توانی و یا نمی دانی باید چه بگویی…. بعضی مواقع هم هست که دچار خود سانسوری می شوی…. اما بهتره مکانی رو برایش در نظر بگیری … شاید دلت خواست زمانی بگویی…. شاید هم هیچ وقت نگفتی …اما حداقل خاطرت قرصه که جاش رو خالی گذاشتی….اپیزود اول از این دست حرفهاست.



دیدگاههای تازه