نوشتههای دستهبندی شده در ‘خزعبل’
حالا…
واقعا دلم برات تنگ شده…واقعا… اینقدر که دلم می خواد …ببینمت و درست و درمون بغلت کنم…نمی دونم کجایی آینه هه زیادی خاک گرفته یا تو قایم شدی… بدیش می دونی چیه؟
من اصولا از گردگیری خوشم نمیاد
تمام چیزهای مدرن…
- هی من به خاطر تو با خانواده ام دعوا کردم؟
- نمی فهمی من به خاطر تو چه موقعیت هایی رو از دست دادم؟
- من به خاطر تو تمام گوسفندهام رو فروختم و رفتم شهر تا کار کنم و پول در بیارم..
- من به خاطر تو از خونه فرار کردم..
_ ( با داد بخوانید) نیگا کن…مچ دستم رو نگا کن… من خر به خاطر تو احمق رگم رو زدم… اونوقت تو….
این جمله ها زیاد شنیده شده… اما این یکی بسی بسیار به شدت جذاب بود…
- من به خاطر شما هر شب میام تو نت…
یکی که تو هنوز درخواست دوستی ش رو حتی اکسپت هم نکردی … ملت خیلی جذابن…خیلی
ای خدا… دعا می کنم… همه هدایت بشن… بگو آمین
اولی در سال و دهه 90
امسال مامان گندم سبز نکرد برای سفره هفت سین. قرار شد بخریم و از اونجایی که سبزه گندم پیدا نکردیم. سبزه ماش گرفتیم. قشنگ بود ولی من دوستش نداشتم… سبزه رو خودمون باید درست می کردیم. سبزه ای که گرفتیم، توی این 12 روز کلی قد کشید و حالا هم پژمرده شده. بی حال بی حال. تمام ساقه ها به شکل ناهماهنگ و نامتوازن ولو شدن سمت سفره. فردا باید سبزه را بذاریم دم در… همین جوری…به دردمون نمی خوره فردا…هیچ دختری اینجا علاقه نداره سبزه گره بزنه.
******************************
امسال سفره هفت سینم رو دوساعت قبل از سال تحویل چیدم. ولم می کردن از خستگی به خاطر خانه تکانی… همونجا غش می کردم… اما مگه می شه بی سفره؟مگه می شه بی ماهی و سیب سرخ؟ سر سال تحویل تفال که زدم به حافظ، حس متفاوتی داشتم. متفاوت از همه سالهایی که سال تحویل فال گرفته بودم و با نیتی متفاوت… این کلی ارزشمنده.
******************************
هر چی فکر می کنم می بینم به عمرم اینهمه دلشوره رو تا حالا تجربه نکرده بودم. وحشتناک بود. روز 9 فروردین خیلی روز بدی بود. و من طبق عادت جدیدی که پیدا کردم برای تمدد اعصاب رفتم سراغ آشپزی. لازانیای خوشمزه ای شده بود.
*****************************
عید کسل کننده بود. سرما خوردگی . مریضی. بدون مسافرت.و شنیدن حرفهایی به نقل از کسی و کسانی که به شدت غمزده ام کرد . اما بازهم خدا رو شکر کسل کننده بودن بهتر از بد بودنه.
****************************
جای پوستر سهراب رو عوض کردم. زدمش بالا کتابخانه ام. بی نهایت این عکس سهراب و شعرش رو دوست دارم. و چقدر خوبه که حضورت کمر پوسترم روخم نکرد. اما گهگاهی پوسترم رنگ خاطرات می گیره.
****************************
آدمها بزرگ می شن و ممکنه وقتی تبدیل شدن به آدم بزرگ دیگه نتونن اون کسانی رو که تو بچگی خیلی دوست داشتن، بازم دوست داشته باشن. می دونی… این به شدت گریه داره…
***************************
سال 89 چهار تا از بچه های فامیل عقد کردند و این بهار عروسی سه تا از آنها برگزار می شه. یهو فامیل تکثیر شد. دوتا از عروس ها متولد 69هستن و من هرچه نگاهشان می کنم بازم نمی فهمم چرا اینها اینقدر بزرگتر از 20 ساله ها به نظر می آن.
چندتا نکته….
خب… این روزها دارم چیز جدیدی رو تجربه می کنم…چیزی که تا به امروز خیلی تجربه اش نکردم…. استرس
××××××××××
دلم بدجور هوای نماز صبح توی حرم امام رضا (ع) رو کرده…
من امام حسن (ع ) رو خیلی دوست دارم … خیلی خاصه
××××××××××
گاهی اوقات خیلی خودخواه می شم…عادی به نظر میاد.
××××××××××
مزخرفترین شرایطی که تا حالا تجربه کردم… شرایط کنکور بوده….
×××××××××
هیچوقت نفهمیدم چه جوری می شه با کفش پاشنه بلند راه رفت…
مخصوصا اگر چکمه باشه…با یه پاشنه خیلی بلند و باریک… و تو با اعتماد به نفس کامل ….با یه همچین کفشی روی یخ راه بری…
یه روز یه خانمی رو دیدم که یه چکمه اینجوری پاش بود و داشت روی یخ راه می رفت…تا اونجایی که می تونستم نگاهش کردم و هی از خودم پرسیدم که، چرا نمی خوره زمین؟!!!
×××××××××
خیلی اوقات خانمها رو نمی فهمم ….مخصوصا وقتی، حتی توی باشگاه ….و موقع ورزش کردن هم دست از خاله زنک بازی بر نمی دارن.
(حتی الامکان آقایون نخونده بگیرن… )
×××××××
متاسفم که مجبور شدید این چند خط رو بخونین… دلم خواست یه چیزی بنویسم… چون هم دلم برای نوشتن تنگ شده بود و همین که پست قبلی دیگه خیلی رو اعصاب بود….فقط همین ها به ذهنم اومد….
حرفهای دیگه ای هم بود…مثلا درباره مصر و کشورهای دیگه…یا هزار تا جمله درباره کنکور…ولی ترجیح دادم…فعلا درگیرش نشم…
تمرکز
بافتن بافتنی …. باعث تمرکز می شود… مخصوصا اگر چیزی که دارید می بافید طرح دار باشد… و مخصوصا اگر عینکی باشید.
بافتن بافتنی …. علاوه بر تمرکز باعث آرام شدن ذهن هم می شود…
سهراب
آخی … این روزها این «سهراب » بیچاره هم دارد نفسی تازه می کند. نه اینکه تو دراز کش لمیده بودی روی پوسترش که بالای میز تحریرم نصبش کرده ام. کله ات هم که راه نفس کشیدن برایش نگذاشته بود. این روزها که تو رفته ای راحت دارد در دستان جمع شده اش»ها» می کند. البته حالت جمع کردن دستانش مثل کسی نیست که بخواهد «ها » بکند. بیشتر آدم را یاد وقتی می اندازد که کسی با دودست ، محکم یک سیب سرخ بزرگ را از دو طرف در دستش گرفته باشد. لبهایش هم به «ها» کردن نمی ماند. گرچه در میان این انبوه ریش و سبیل چیزی جز یک خط از لبش پیدا نیست. اصلا تو فکر کن که نمی خواهد «ها » بکند. من دلم می خواهد این طور فکر کنم. اصلا… این هم مهم نیست .مهم این است که پوستر «سهراب» این روزها سبک شده است.
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
این چند خطی که در ادامه می خوانید به هیچ وجه ربطی به چند خط بالا ندارد. صرفا یک نظر سنجی ست.
لابد شنیده اید که می گویند » تاریخ تکرار می شود.» جمله عالمانه ای ست. به نظر من که درست است. نه…نه… اشتباه نکنید خواهشا … این نظر سنجی اصلا ربطی به سیاست یا جامعه ندارد. در واقع اصلا ربطی به امور اجتماعی ندارد. یک امر کاملا دوستانه است.
چندی ست که من و سرکار خانم «مانیا» سر موضوع بسیار خطیری در حال مذاکره و مناظره هستیم. بنده ، بدون هیچ تعصب، پافشاری، یا حتی خواستن، می گویم که در این مورد هم تاریخ می تواند تکرار بشود. اما ایشون می فرمایند که :»عمرا، بنده به شخصه ، خودم، جلوی تاریخ می ایستم که این اتفاق نیفتد.»
حالا سوال نظر سنجی این استکه آیا به نظر شما سر کار خانم » مانیا» می توانند به تنهایی سد راه تاریخ بشوند؟
دیدگاههای تازه