نوشته‌های دسته‌بندی شده در ‘اعتقاد’

تجربه

بابا سینه پر از قصه ای دارند. قصه هایی که واقعیت اند.داستانهای آدمهای که برای ما تاریخ اند ، اما برای بابا خاطره و جزئی از زندگی. از «صادق هدایت » و » چوبک» بگیر تا «آیت الله بهشتی»، «آیت الله مطهری» و » آیت الله مفتح». آن موقع ها هم که جوان بودند مثل حالا خیلی گرد سیاست و بازی هایش نمی چرخیدند. اما مثل حالا چشمان بازی داشتند برای دیدن وقایع و حافظه ای بی نظیر برای ثبت آنها. انصافا که حافظه بابا حرف ندارد. بحث های سیاسی ، اجتماعی و … در خانه ما که در می گیرد، اصولا کسل کننده نمی شود.چون بابا عادت دارند داستانی حرف بزنند. ماجرایی واقعی، قصه یا خاطره ای را تعریف می کنند و بعد نتیجه گیری.

در ذهنشان وقایعی به صورت تصویری و حسی وجود دارد که من فقط خوانده ام. مثلا وقتی از بی عزتی یک ایرانی در ایران در مقابل یک آمریکایی می گویند ، هنوز هم می توانم درد را در چشمانشان ببینم. بابا می گویند که در عمرشان دو رژیم حکومتی را دیدند. دیدند که دو پاسبان سر مزد با هم دعوا کردند و یکی شان به دست خود پاگونش را ( که برای نظامی ها خیلی ارزشمند و مهم است ) کنده و رو به دیگری گفته است:» به اعلی حضرت توهین می کنی؟» و دیدند بحث دو روحانی را که یکی شان عمامه بر زمین نهاده و گفته:» به امام توهین می کنی؟» و این شده سنگین شدن یک کفه ترازوی دعوا به نفع آن کسی که بیشتر همراه زمان بوده است.

خاطرات بابا تاریخ اند. تاریخی به اندازه سن او .65 سال. و من چقدر تعجب می کنم که در این چند دهه ، به همین زودی، تاریخ در حال تکرار شدن است. وقتی خاطرهایشان را می شنوم اغلب می توانم برایشان در ذهنم نمونه ای امروزین تجسم کنم. در بحثها اکثرا حرفهای من و ایشان از یک مبنا ست.اما من دیدگاهی دارم و پدرم دیدگاه خود را. درد هر دومان یکی ست. اما ایشان چیزهایی را دیدند و تجربه کردند که من نه دیدم و نه تجربه کردم. نتیجه ای نمی گیرم از این جمله. اما مطمئنا همان طور که تاریخ برای ذهن من تکرار می شود، برای بابا هم تکرار می شود. ایشان هم می توانند چندین جوان را مثل من اما در گذشته نشان بدهند. با همین عقاید و استدلال ها و با سرانجا م های متفاوت.

×××××××××××××××××××××××

پ.ن: خواهشا فکر نکن این چند خط را نوشتم که برسم به این جبر که همیشه این دور بوده و هست. و هر چقدر هم که من و تو جستجو کنیم و بدانیم و گلو پاره کنیم، آخرش زندگی کار خودش را می کند. من خودم هنوز سر این چرخش تاریخی که برایش مثال نقضی پیدا نکرده ام، گیجم. جبر و تن دادن به این دور با معادلات من جور در نمی آید. اما دیدم آدمهایی  را که اکثرا رفته اند روی گردونه این دور. احتمالا پنجره ای که من دارم از پشت آن به این قضیه نگاه می کنم، جای بدی قرار دارد. باید باشند آدمهایی که به نحوی توانسته اند از این دور خارج شوند.

اکتبر 25, 2010 at 8:29 ب.ظ. 2 دیدگاه

پیوسته

حوالی چهارده پانزده سالگی می رفتم کلاس نقاشی. گرچه مدتی بعدش مشخص شد استعدادم در نقاشی تا حدی  نیست که بخواهم ادامه اش بدهم. و البته به دلم هم نمی نشست. نقاشی  به روح «مهدیه بانو» می خورد . انصافا هم قلم توانایی داشت. بگذریم. می رفتم کلاس نقاشی. دوره های اول و طراحی با مداد. روزی می خواستم یک گلدان بکشم. برای اینکه هر دو طرف گلدان یک شکل در بیاید،  یا به اصطلاح قرینه بشود، مداد را ممتد روی کاغذ نمی کشیدم هر نیم ثانیه یکبار  مداد را از کاغذ جدا  می کردم و در تلاش بودم که سمت چپ گلدان را هم مثل سمت راستش بکشم. در نتیجه محیط بیرونی گلدان را یک خط یک دست تشکیل نداده بود. بلکه خطی بود که در فاصله هایی قطع می شد و این شکل  خط را ناجور کرده بود.

معلم نقاشی ام گفت که  این حرکت غلط است. گفت که باید مداد را به صورت ممتد روی کاغذ بکشی. دستت را از روی کاغذ جدا نکن تا خطی که می کشی به آخر برسد. گفت که حرکت منقطع مداد روی کاغذ غلط است.  من گفتم که اینجوری منقطع می کشم تا خط کج نشود بعد رویش را با خط ممتد پررنگ می کنم. گفت که اینکار را نکن .از همان اول سعی کن هنگام کشیدن خط یا شکل ، دستت را از روی کاغذ بر نداری ، اوایلش خط کج می شود، اما کم کم یاد می گیری چگونه درست بکشی. خط منقطع نکش.

×××××××××××××××××××××××××

از آخر اول شدن هم عالمی دارد. این هم به نوعی تبریک گفتن دارد. مثلا اگر شما بین 178 کشور از لحاظ آزادی مطبوعات بشوید 175 کلی خوب است. این هم رتبه ای ست دیگر.

اکتبر 20, 2010 at 6:42 ب.ظ. 5 دیدگاه

بدبینی یا ترس و یا حتی مورد روحی…

تو  اگر خواستی بهش بگو بدبینی. خودم هم همین اسم را رویش می گذارم.  آن ته ها ی افکارم. با هیچکدامشان صاف نمی شوم. اصلش این است که با هیچ سیاستمداری صاف نمی شوم. » استفاده ابزاری از دین» بزرگترین مشکل من در این ماجراهاست. چیزی که این روزها  در سخنان» میرحسین» هم هست . وقتی بخواهم آن عینک بدبینی ام را که به شدت سیاه است بزنم به چشمم، همان عینک که موقع نگاه کردن از ورای شیشه هایش احتمالا به «قضاوت» هم می رسم، پیش خودم می گویم که «این هم یک شگرد تبلیغاتی ست». و این جور مواقع است که پیش خودم فکر می کنم:

بسیاری از مخالفان معترض اند به «استفاده ابزاری از دین»، بسیاری از آنها معترض اند به»نبود آزادی بیان و زندانی های سیاسی»و…. به هر کدام هم که کمی امید بدهی جماعتی طرفدارت می شود تا تو به هدفت برسی. حالا هدفت چیست؟ رسیدن به قدرت و حاکم کردن  خط فکری خودت. حالا اگر بعدا یکی از همانها که حرف دلش را می زدی با تو در جایی مشکل پیدا کرد یا متعرض شد، می زنی حالش را جا میاوری. یادت می رود که تا دیروز در طلب حرف این هم بودی. چرا چون قدرت بدجوری آدم را می گیرد.

انسان قدرت طلب است. قدرت  مثل  قشری از زنها می ماند.  «مونث «هایی  که به خوبی می دانند ملت را چگونه و با چه شیوه ای شیفته و شیدای خود کنند. آنچنان که هرچه داری به پایش بریزی و آنچنان که اگر بارها پست هم زد ، باز هم، دو سه روز بعدش، برایش اس ام اس بزنی که :» گلم… هنوز قهری؟ » و او هم بعد از پروسه ای دوباره  به سویت برگردد. می بینی، کارش را چنان خوب بلد است که تو عاشقش می شوی و برای دوباره و حتی بارها به دست آوردنش ممکن است کارهای زیادی بکنی و از چیزهایی بگذری که خیلی ارزشمند هستند. مثلا راضی می شوی به  خانواده ات پشت کنی. یا زنت را  بکشی.  و حاضری همه چیزت را بدهی تا با تو بماند.

حالا جای این «مونث» را بده به قدرت و جای آ ن «مذکر » راهم بده به یک انسان قدرت طلب. فکر می کنی  برای به دست آوردنش  چه کارهایی انجام می دهی؟ فکر می کنی اگر به دستش آوردی و تمام زندگی ات وابسته به آن شد،وبعد از مدتی،   روزی  حس کردی که دارند قدرتت را ازت می گیرند ، چه کارهایی می کنی تا همچنان با قدرت بمانی؟ دیگر با یک اس ام اس مسخره و پول خرج کردن و پشت کردن به خانواده  نمی توانی  عشقت را پیش خودت نگه داری.  خیلی کارهای دیگر می کنی. ممکن است حدیث جعل کنی، ممکن است تفاسیر به نفع خودت از  قرآن و احادیث ارائه کنی. ممکن است آدم بکشی. جنایت بکنی و  با خون، عشقت را نگه داری. هر کاری می کنی که قدرتت را ازتو نگیرند.

اگر بخواهم اینطور فکر کنم.به قضاوت می رسم. به کاری که نباید بکنم. آنهم درباره نیت افراد. اگر بخواهم اینطور تلخ و سیاه نگاه کنم و این را یک دور باطل بدانم… شاید بهتر است سرم را بگذارم و بمیرم .

با اینکه قدرت و سیاست دردهای بی درمانیست. با اینکه اینقدر پیچ در پیچ و ناجور هستند که داخلش که بشوی موقع خارج شدن یادت می رود برای  چه آمدی و از کدام طرف وارد شدی. با اینکه ترس ها و شکها  مثل موریانه می آیند سراغ فکر و روحت.

با اینکه قدرت وسیاست می تواند هر کسی را ناکس کند. اما باز هم تو ، می توانی اینقدر نا امید و بدبین نباشی…می توانی تا به تو ثابت نشده که کسی بد است فکر کنی که خوب است و بروی جلو دنبال هدفت.

.

.

.

کلا اینهمه فلسفه چیدم که این بدبینی را از خودم دور کنم.  این فکر را که بازهم  استفاده ابزاری از دین می شود ، از خود دور کنم.  ولی نمی توانم آخر این همه خط نتیجه ای بگیرم.  به خودم می گویم بد فکر کردن درباره کسی درست نیست.  آنهم کس یا کسانی که ادعای اسلام و آزادی دارند.  می گویم حتی گناه است این بد فکر کردن. می گویم این بد فکر کردن باعث عدم تحرک می شود.  می گویم تو  سعی کن در راه خودت درست قدم برداری…..ما بقی ش را بچسب به توکل… اما باز این بدبینی یا این ترس مثل بختک می افتد رویم و در این نصف شب بی نور عرقم را در می آرود.

**********************

بعدیه:

- می دانی اصلش این است که بی اعتمادم. بی اعتمادی می پیچد به همه جانم. چه زمانی  که تلویزیون را روشن می کنم. چه زمانی که فیلتر شکن می شود کمکم برای  بیشتر دانستن.   و می دانی که اصولا در اصول من سیاست  مقوله نامرد و کثیفی ست…. به خاطر همین هم هست که سیاست مداران  را نمی توانم باور کنم.

- در سایت کلمه، مطلبی منتشر شده با عنوان » فهم « دیگری»؛ یک «باید» برای جنبش سبز» . بند نهم این مطلب می تواند امیدوار کننده باشد. ننوشتمش تا بروی مطلب را کامل بخوانی، اگر تا به حال نخواندی.

- کاملا بی ربط:

گشتی میزدم در وبلاگ های بچه ها. از لینک های بچه های دانشگاه، رسیدم به وبلاگی با عنوان» همه عمر دیر رسیدم» که اصلا نمی دانم مال کی هست. در قسمت معرفی وبلاگ یه جمله ای داشت که به نظرم جالب آمد. نوشته بود»سبیل پشت لب مرد برازنده است ، نه زیر دماغ نامرد .«

سپتامبر 16, 2010 at 9:58 ب.ظ. 3 دیدگاه

ذهنیات و دلی جات

این  کم حوصلگی، چند وقت یکبار می آید. نمی دانم باید بهش چی بگم. ولی خب «کم حوصلگی» بهترین واژه ای ست که برای این حس پیدا کردم. بعضی موقعها، دلیل آمدنش مشخص است. مثلا از عصبانیت می آید یا ناراحتی. بعضی مواقع هم دلیلش فعل و انفعالات جسمی ست . تازگی ها  هم بعد از سردرد می آید، بعد از آن سردردهای شدید که هنگامش دلم می خواد کسی رو بکشم و همیشه اولین  گزینه ام «علیرضا »  ست مخصوصا موقعی که می زند زیر آواز.و دومی هم «حلیا» اگر آن موقع جلوی چشمم باشه چون یکسره می گه:»خاله…..» و هر چی هم که برایش توضیح می دی الان حوصله نداری، توی گوشش نمی ره.  بعضی مواقع اما  ، دلیل آمدن این مهمان  اصلا معلوم نیست، اینجور مواقع است که فکر می کنم باید برای ملاقات با یک دکتر حسابی وقت بگیرم. در این  مواقع بهترین راه این است که خودم را بزنم به به آن راه.

×××××××××××××××××××××××××××××

این روزها  از زبان با با و مامان می شنوم که : » مرضیه داره برای  فوق لیسانس درس می خونه.» از سر فخر فروشی نیست‌،که خانوادگی این عادت را نداریم . فقط درجواب سوال ملت است که از من می پرسند.   بعد که اینها رو می شنوم  با خودم می گم :»خدا کنه قبول بشم.که حوصله حرفهای اینا رو ندارم.» بعد بازم به خودم می گم:» حرف مردم؟ برای حرف مردم؟!» بعد تصمیم می گیرم که توجه نکنم. مامان و بابا که  که تقصیری ندارن دارن کاری رو که من انجام می دن، به اطلاع  سوال کنندگان می رسونن.

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

گاهی اینقدر محبت کردن برایم سخت و طاقت فرساست که اعصابم را بهم می ریزد. نمی دانم از کینه است یا از سر بی اهمیتی یا از سر غد بازی. اما نمی توانم محبت کنم.  وقتی فکر می کنم با محبت کردن و دوستی من ممکن است پیشرفتی بکند و قدمی به سوی بهتر شدن بردارد، درحالی که من این محبت و دوستی را دریغ می کنم…. به خودم می گویم…. چوب این دریغ کردن را یک جا خواهی خورد….

این روزها خیلی به این موضوع فکر می کنم. سعی کردم مثل همیشه که نفعی در مسائل برای خودم پیدا میکنم، در این مسئله هم برای خودم منفعتی پیدا کنم. به خودم گفتم  که اگر کوتاه بیایی برای خودت هم بهتر است. از گذشته ها گذشته ای. از تنفری که  فکر می کنی دیگر نیست، گذشته ای. از کینه گذشته ای.  حالا رسیده ای به محبت .حالا می توانی خارهایش را هم گل کنی.

گاهی اوقات می بینم که چه طور بی رحمانه  با جملاتم درباره اش،نگاهی را نگران و ناراحت می کنم.  اگر باهم تنها شویم… سکوت بین ما خواهد بود. تقریبا هیچ حرف مشترکی نداریم. من  بیشتر مسبب شکل گیری این  نوع رابطه  بودم.  دو سه سالی هست که بین محبت کردن و نکردن مانده ام.درحالی نمی توانم محبت کنم.   این روزها تغییر کرده، پذیرای محبت و رابطه نزدیک است و به این نیاز دارد. و من دارم از کمک کردن  دریغ می کنم. باورت می شود من اینقدر بی  رحم و بی محبت باشم؟

روزی آخر بحثی به بابا گفتم که اگر می خواهید کمکش کنم، من از این راه می تونم کمکش کنم. و بعد فکر کردم اصلا نمی خواستم این جمله را بگویم. اصلا  مگر من تصمیم گرفتم به این کار.  آخر آدم سالم هم برای کاری که برای دیگران عادی یا حتی وظیفه است اینقدر سخت می شود؟

××××××××××××××××××××××××××××××××××××

در یکی از کامنتهای پست یکی به آخر وبلاگ قبلی ، خطاب به دوستان گفتم که: «نظر جبهه شما رو پذیرفتم.» منظورم همان نظریه ای بود که از سوی بچه ها درباره نوع حکومت عنوان شد. بعد از آن روز مدام در حال فکر کردنم…. آیا واقعا پذیرفتمش یا به نظرم ، نظریه خوبیست؟ آن اشکالی که احساس می کنم در این نظر است چیست؟

خلاصه فکرم را مشغول کرده است.

××××××××××××××××××××××××××××××××

زندایی می گفت  رفتیم خواستگاری. دختره خوب بود اما طرفدار فلان رهبر فلان جنبش بود ، که دایی زاده گفته ایراد ندارد که هر کسی نظری دارد. ولی بازهم جواب منفی بود. چرا؟ چون دختر با نفر اول هم مشکل داشته است. وقتی دایی زاده می گوید که فلانی گفته که این ماجرا فتنه است. دختره گفته خب بگوید. امروزه  شبکه یک داشت مجلسی را نشان می داد. از زبان همین فرد روی کلمه فتنه تاکید شد.و بعد هم  صحبت از کسانی که با درایت و یکسری صفات دیگر که یادم نیست جلویش را گرفتند.و من   به آن صفات اسمی را هم اضافه کردم…. اسمی که قرمز رنگ است و ناجور یاد آدم می ماند.  قبلترها قبل از این مسائل، همیشه دوست داشتم این انسان را . بیشتر از همه اخمش را. یک جدیت خاصی دارد اخمش. چندماهی ست اما وقتی بهش نگاه می کنم هیچ حسی درونم نمی جوشد. هیچ. فقط همه اش می پرسم که چرا؟ و امشب دارم فکر می کنم که باید تعلل را کنار بگذارم و هرچه زودتر مرجع تقلیدم را عوض کنم. از اول هم مقلد یک مرد سیاست شدن، کار درستی نبود.

××××××××××××××××××

پ.ن:

1)  ایراد نگیرید از من که بعضی از جملاتت کتابی ست و بعضی محاوره. مگر نوشتن بلد نیستی؟ و چرا ساختار بعضی از جملاتت غلط است؟ اینجوری راحت تر هستم و حس می کنم احساسم را بهتر بیان می کنم و دوست ندارم خودم را لای منگنه  قواعد دستوری و نوشتاری بذارم. برای اینکار جای دیگری هست.

2) مرسی از اینکه وقت می گذاری  خط خطی های من را می خوانی. می دانم گاهی مواقع آنقدر خصوصی و شخصی می شود که چیزی  ازش سر در نمی آوری. ولی ممنون که باز هم حوصله می کنی و افکارم را می خوانی. روزی فکر نمی کردم بتوانم اینقدر راحت از خودم جایی بنویسم که چند نفر آن را می خوانند. به خاطر همین هم هست که روابط وبلاگی ام را گسترش ندادم. خیالم راحت است که  لازم نیست برای کسانی که اینجا سر می زنند خودم را قایم کنم.

3) «موج ، کمی بالا تر» ، به روز شد. ضمن تشکرات فراوان برای سیل کامنتهای شما برای پست قبلی آن وبلاگ،  خواهشمندیم در این یکی پست ما را از الطاف خود محروم نکنید.

سپتامبر 15, 2010 at 12:06 ق.ظ. 6 دیدگاه


وبلاگنامه

سلام
نامم فاطمه است. نامم مرضیه است. دو اسم داشتن مهم نیست ،این مهم است که پر می کشم وقتی به این فکر می کنم که هر دو نامم متعلق به یک نفر است.
درست یک روز قبل از روزی به دنیا آمدم که زمین خود را نفس زنان به وسط تابستان رساند. چنان دختر شکر گزاری نیستم اما، دوست دارم خدا را برای همه چیز شکر کنم. مثل همین فضا.
جایی که متعلق به من است.
بنایم بر این بود که آدرس این جا هم ، آدرس وبلاگم در بلاگفا باشد، چیزی که باور من است ، اینکه " خدا عاشق من است" اما نشد.عنوان را هم برای این موج گذاشتم که درست شبیه من است. پر از افت و خیز.
حرفهایم را رک می گویم. ممکن است برای مراعات خیلی چیزها حرفم را نزنم . اما وقتی خویشتن داری از دست بدهم حرفها قبل از آنکه خود بخواهم زده خواهند شد. ولی ...بعضی از حرفها هیچوقت و تحت هیچ شرایطی زده نخواهند شد و تبدیل می شوند به صداهای ذهنی من.

دیدگاه‌های تازه

مانیا در حالا…
medico در نت…
سبزانديش در نت…
مانیا در شاید بلقیس… شاید سل…
مسیا در به صرف پیاده روی به همراه هوای…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.